|
جان شیرین داستان طنز اما واقعی فرصتی دست داد تا به انترنت دسترسی پیدا کنم. از فرصت استفاده کردم و یک داستان طنز را از وبلاگ قلیاقل به عاریت گرفته خدمت قرار دادم. دعا گوی همه "ملای کوهستان" مادر که دستهای دو طفل تقریبا همسن و سالش را به دو دست گرفته بود، می خواست که از عرض سرک تیر شود. وقتی موتر به آنان نزدیک شد، متوجه نشدند، اما وقتی دریور آرنگ کرد، یکی از اطفال با عجله راه رفته را بازگشت. دست خود را از دست مادرش کند و به عقب جست زده خود را از پیش موتر کنار کشید. مادر بی اینکه متوجه طفلش شود، از سرک تیر شد. شاید هم خود را به بی توجهی زده بود. دریور از اینکه طفل هشت نه ساله آن هم دختر را ترسانده بود، خوش معلوم می شد. خنده کنان روی خوده سمت آینه جلو گرفت تا رویش را به همه نشان دهد و افتخارش را با همه تقسیم کند. " سی کو جان چی قه شیرین اس" " جان سر مور و مورچه شیرین اس." صدا از نفر بغل دست دریور برخاست. همین ماجرا باعث شد تا بحث شروع شود و "شیرینی جان سر مور و ملخ" سوژه داغ بحث 20 دقیقه ای باشد. زمانی که در کار بود تا دریور بتواند سواری هایش را به مقصد برساند و با سوار کردن سواری های جدید، راه رفته را دوباره باز گردد و کمایی مناسبی به جیب بزند. شروع بحث نشان داد که دو نفری که در چوکی بغل دست دریور نشسته اند، از چهار نفر پشت سری، بیشتر حرف بلد هستند. زیاد تر گپ ها ره آن دو میز دند و دریور و سایرین را نیز هر ازگاهی در بحث شان شریک می کردند و مسافران نیز در تایید سخنان هر دو طرف بحث، سر شور می دادند. دریور هم هر قسمتی از گپ های دو طرف که به مذاقش خوش می خورد را با صدای بلند توأم با خنده تایید می کرد " آه والله امی ره خو راس راس گفتی." بحث اصلی از یک فیلم شروع شد. نفری که کمی چاق تر بود و به سمت موتروان نشسته بود و شورخوردن هایش نشان می داد که از تنگی جا به تکلیف است، گفت که وقتی در ایران بوده، فیلمی را دیده که یک شاگرد مغازه، ملخی را بدست گرفته بود، یکی از بالهایش را کنده بود و می خواست، بال دیگرش را نیز بکند، اما صاحب دوکان متوجه شاگردش شده و او را از کندن بال دوم ملخ باز داشته بود و سرش قهر شده بود که اوبچه مگه نشنیدی که شاعر گفته " میازار موری که دانه کش است.... که جان دارد و ....." نفر چاق ادامه داد که صاحب دوکان مصرع دوم بیت را فراموش کرده بود و هرچه شعر را تکرار کرد، نتوانست بیاد بیاورد که شاعر در مصرع دوم چه گفته است. به همین خاطر برای اینکه پیش شاگردش کم نیاورد و شرم نشود، جریان را تغییر داد و مفهوم شعر را برایش شرح داد که بلی چون مورچه یا مور یا ملخی که تو بدست گرفته و آزارش می دهی، جان دارد، نباید آدم آزارش بدهد. مسافرین به ماجرا خندیدند. بخصوص وقتی که نفر چاق به ادا و اطوار خاص، اکت دوکاندار و شعر خواندنش را می کرد. موتر وان نیز همان خنده و همان راس گفتی اش را یکی به دنبال دیگری، البته با فاصله، تکرار می کرد. بحث از ایران به افغانستان آمد و نفر سمت دروازه موتر که کمی لاغر تر از نفر وسطی بود، ادامه داد که بلی جان سرهر کس شیرین است و می بینیم که هر کس به قدر وسع خود، برای نگهداری از جانش تدبیر می گیرد. نفر چاق که با شوردادن بخش نشیمنگاهش می خواست خود را جابجا کند، تا خالیگاه بین دو چوکی زیاد آزارش ندهد، تایید کرد که بلی هرکس به اندازه توانش در حفظ جانش می کوشد. مامور دولت هم که سر بایسکل به کار می رود، متوجه جانش است که صدمه نبیند، موتر نزند یا خدای نخواسته حادثه ای رخ ندهد و مقامات هم که از خانه به سرکار می روند یا از سرکار به خانه باز می گردند و یا دلهای شان هوای شهر گشتی می کنند، یک کاروان موتر اسکورتی نظامی و امنیتی همراه شان می کنند که کدام تهدیدی متوجه جان شان نباشند و اگر خدای نخواسته کدام حمله کننده انتحاری هم قصد جان شان را کرده باشند، با دیدن یک لشکر موتر و نفر تفنگ بدست وارخطا شده از سر خر شیطان پایین شوند و نیت شوم شان را عملی نکنند. لاغری یا همان نفر سمت دروازه به تایید گفته رفیقش که معلوم می شد، هر دو همنظر هستند و نمی خواهند مانند تحلیلگران سیاسی، به مشاجره بپردازند و بیشتر نسبت به یکدیگر همنظری نشان می دادند، باز گپ رفیقش را تایید کرد و برش گفت که " آلی نمی بینی که هر روز که از سروکوچه معاون صایب رییس جمهور تیر می شیم، اگه طرف ده سرکار روان باشد، کوچه و سرک بند می شه و پیره دارایش مرغه هم پر زدن نمی مانه." نفر چاق تر هم به تاییدش پرداخت " بلی عسکرایش سرکه محاصره می کنن و تمام موترا ره ایستاد می کنن و نفرا ره هم نمی مانن که شور بخورن تا که معاون صایب از سرک تیر شوه." نفر چاق مثلی که چیز تازه ای به ذهنش رسیده باشد، چهره کنجکاوانه ای بخود گرفت و روی خوده طرف آینه گرفت و به شکل غیر مستقیم از رفیقش پرسید." راستی تو خو دایم ماون سایبه بد می گی. مگام اومروز صب که موترش تیر می شد، چطور می گفتی که بخیر بری و بخیر پس بیایی؟" نفر لاغر خنده ای کرد و گفت " او بیادر قصه مه هم رقم از امو گدایی گر شده که به خانه مریدش رفته بود و دوعا می کد که خدایا بچه مرید مره مالدار و دارا بساز که بتانه به بچه مه کمک کنه." نفر چاق که متوجه منظور رفیقش نشده بود، پرسید" مگم مه چیزی ره فامیده نتانیستوم." بحث برای دیگر مسافران هم جالب شده بود. دیگران هم با حیرت می خواستند بدانند که قضیه چه است؟ موتروان را هم مزه داده بود و می خواست به رمز و راز مسئاله آگاه شود که چطور از یک نفر خوشت نیایه ولی برای سلامتی اش دعا کنی؟ نفر لاغری که دید همه مشتاق باز شدن این راز سر به مهر هستند، با نزاکت ادامه داد که بلی! خاک بدی، یک چند وقتی برای معاون صاحب کارای فرهنگی می کرده و در یکی از نشریه های حزبی معاون صایب رییس جمهور کاغذ سیاه می کرده است، اما معاون صاحب رییس جمهور چند ماهه معاشش را نداده و مبلغ 17500 افغانی ازش قرضدار مانده است. تشریح رمز دعای نفر لاغری در حق معاون رییس جمهور، همه را تعجب زده کرده بود. یکی از سواری ها که معلوم می شد، روزگارش زیاد خوب نیست و لباسش نشان می داد که با فقر آشناست، با تعجب پرسید" وقتی او حقته نمی ته، چطور بجانش دعا می کنی؟ چطور نمی گی که زود تر سرنگون شوه؟ زود تر بیخش از بیخا کنده شوه؟" لاغری به جواب گفت که به خاطر پولش دعا می کند که معاون صایب رییس جمهور ره خطر تهدید نکنه، بلکه یگان شب قیامت را در خواب ببیند و راضی شود که حق او را نیز پرداخت کرده از دینداری خوده خلاص کنه. فقر آشنا که معلوم می شد زیاد دل خوشی از زندگی نداره، گفت که پولدارها یا مقام دارها هیچ وقت قیامت را در خواب نمی بینند. نفر لاغری به جوابش گفت که این تنها راه ممکن است. اگر قیامت به خواب معاون صاحب رییس جمهور نبیایه، در غیر از او هیچ راهی برای گرفتن حقش وجود ندارد.
لینک اصلی http://quliaqul.blogfa.com/
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط میر خو زاده
|
جان شیرین داستان طنز اما واقعی مادر که دستهای دو طفل تقریبا همسن و سالش را به دو دست گرفته بود، می خواست که از عرض سرک تیر شود. وقتی موتر به آنان نزدیک شد، متوجه نشدند، اما وقتی دریور آرنگ کرد، یکی از اطفال با عجله راه رفته را بازگشت. دست خود را از دست مادرش کند و به عقب جست زده خود را از پیش موتر کنار کشید. مادر بی اینکه متوجه طفلش شود، از سرک تیر شد. شاید هم خود را به بی توجهی زده بود. دریور از اینکه طفل هشت نه ساله آن هم دختر را ترسانده بود، خوش معلوم می شد. خنده کنان روی خوده سمت آینه جلو گرفت تا رویش را به همه نشان دهد و افتخارش را با همه تقسیم کند. " سی کو جان چی قه شیرین اس" " جان سر مور و مورچه شیرین اس." صدا از نفر بغل دست دریور برخاست. همین ماجرا باعث شد تا بحث شروع شود و "شیرینی جان سر مور و ملخ" سوژه داغ بحث 20 دقیقه ای باشد. زمانی که در کار بود تا دریور بتواند سواری هایش را به مقصد برساند و با سوار کردن سواری های جدید، راه رفته را دوباره باز گردد و کمایی مناسبی به جیب بزند. شروع بحث نشان داد که دو نفری که در چوکی بغل دست دریور نشسته اند، از چهار نفر پشت سری، بیشتر حرف بلد هستند. زیاد تر گپ ها ره آن دو میز دند و دریور و سایرین را نیز هر ازگاهی در بحث شان شریک می کردند و مسافران نیز در تایید سخنان هر دو طرف بحث، سر شور می دادند. دریور هم هر قسمتی از گپ های دو طرف که به مذاقش خوش می خورد را با صدای بلند توأم با خنده تایید می کرد " آه والله امی ره خو راس راس گفتی." بحث اصلی از یک فیلم شروع شد. نفری که کمی چاق تر بود و به سمت موتروان نشسته بود و شورخوردن هایش نشان می داد که از تنگی جا به تکلیف است، گفت که وقتی در ایران بوده، فیلمی را دیده که یک شاگرد مغازه، ملخی را بدست گرفته بود، یکی از بالهایش را کنده بود و می خواست، بال دیگرش را نیز بکند، اما صاحب دوکان متوجه شاگردش شده و او را از کندن بال دوم ملخ باز داشته بود و سرش قهر شده بود که اوبچه مگه نشنیدی که شاعر گفته " میازار موری که دانه کش است.... که جان دارد و ....." نفر چاق ادامه داد که صاحب دوکان مصرع دوم بیت را فراموش کرده بود و هرچه شعر را تکرار کرد، نتوانست بیاد بیاورد که شاعر در مصرع دوم چه گفته است. به همین خاطر برای اینکه پیش شاگردش کم نیاورد و شرم نشود، جریان را تغییر داد و مفهوم شعر را برایش شرح داد که بلی چون مورچه یا مور یا ملخی که تو بدست گرفته و آزارش می دهی، جان دارد، نباید آدم آزارش بدهد. مسافرین به ماجرا خندیدند. بخصوص وقتی که نفر چاق به ادا و اطوار خاص، اکت دوکاندار و شعر خواندنش را می کرد. موتر وان نیز همان خنده و همان راس گفتی اش را یکی به دنبال دیگری، البته با فاصله، تکرار می کرد. بحث از ایران به افغانستان آمد و نفر سمت دروازه موتر که کمی لاغر تر از نفر وسطی بود، ادامه داد که بلی جان سرهر کس شیرین است و می بینیم که هر کس به قدر وسع خود، برای نگهداری از جانش تدبیر می گیرد. نفر چاق که با شوردادن بخش نشیمنگاهش می خواست خود را جابجا کند، تا خالیگاه بین دو چوکی زیاد آزارش ندهد، تایید کرد که بلی هرکس به اندازه توانش در حفظ جانش می کوشد. مامور دولت هم که سر بایسکل به کار می رود، متوجه جانش است که صدمه نبیند، موتر نزند یا خدای نخواسته حادثه ای رخ ندهد و مقامات هم که از خانه به سرکار می روند یا از سرکار به خانه باز می گردند و یا دلهای شان هوای شهر گشتی می کنند، یک کاروان موتر اسکورتی نظامی و امنیتی همراه شان می کنند که کدام تهدیدی متوجه جان شان نباشند و اگر خدای نخواسته کدام حمله کننده انتحاری هم قصد جان شان را کرده باشند، با دیدن یک لشکر موتر و نفر تفنگ بدست وارخطا شده از سر خر شیطان پایین شوند و نیت شوم شان را عملی نکنند. لاغری یا همان نفر سمت دروازه به تایید گفته رفیقش که معلوم می شد، هر دو همنظر هستند و نمی خواهند مانند تحلیلگران سیاسی، به مشاجره بپردازند و بیشتر نسبت به یکدیگر همنظری نشان می دادند، باز گپ رفیقش را تایید کرد و برش گفت که " آلی نمی بینی که هر روز که از سروکوچه معاون صایب رییس جمهور تیر می شیم، اگه طرف ده سرکار روان باشد، کوچه و سرک بند می شه و پیره دارایش مرغه هم پر زدن نمی مانه." نفر چاق تر هم به تاییدش پرداخت " بلی عسکرایش سرکه محاصره می کنن و تمام موترا ره ایستاد می کنن و نفرا ره هم نمی مانن که شور بخورن تا که معاون صایب از سرک تیر شوه." نفر چاق مثلی که چیز تازه ای به ذهنش رسیده باشد، چهره کنجکاوانه ای بخود گرفت و روی خوده طرف آینه گرفت و به شکل غیر مستقیم از رفیقش پرسید." راستی تو خو دایم ماون سایبه بد می گی. مگام اومروز صب که موترش تیر می شد، چطور می گفتی که بخیر بری و بخیر پس بیایی؟" نفر لاغر خنده ای کرد و گفت " او بیادر قصه مه هم رقم از امو گدایی گر شده که به خانه مریدش رفته بود و دوعا می کد که خدایا بچه مرید مره مالدار و دارا بساز که بتانه به بچه مه کمک کنه." نفر چاق که متوجه منظور رفیقش نشده بود، پرسید" مگم مه چیزی ره فامیده نتانیستوم." بحث برای دیگر مسافران هم جالب شده بود. دیگران هم با حیرت می خواستند بدانند که قضیه چه است؟ موتروان را هم مزه داده بود و می خواست به رمز و راز مسئاله آگاه شود که چطور از یک نفر خوشت نیایه ولی برای سلامتی اش دعا کنی؟ نفر لاغری که دید همه مشتاق باز شدن این راز سر به مهر هستند، با نزاکت ادامه داد که بلی! خاک بدی، یک چند وقتی برای معاون صاحب کارای فرهنگی می کرده و در یکی از نشریه های حزبی معاون صایب رییس جمهور کاغذ سیاه می کرده است، اما معاون صاحب رییس جمهور چند ماهه معاشش را نداده و مبلغ 17500 افغانی ازش قرضدار مانده است. تشریح رمز دعای نفر لاغری در حق معاون رییس جمهور، همه را تعجب زده کرده بود. یکی از سواری ها که معلوم می شد، روزگارش زیاد خوب نیست و لباسش نشان می داد که با فقر آشناست، با تعجب پرسید" وقتی او حقته نمی ته، چطور بجانش دعا می کنی؟ چطور نمی گی که زود تر سرنگون شوه؟ زود تر بیخش از بیخا کنده شوه؟" لاغری به جواب گفت که به خاطر پولش دعا می کند که معاون صایب رییس جمهور ره خطر تهدید نکنه، بلکه یگان شب قیامت را در خواب ببیند و راضی شود که حق او را نیز پرداخت کرده از دینداری خوده خلاص کنه. فقر آشنا که معلوم می شد زیاد دل خوشی از زندگی نداره، گفت که پولدارها یا مقام دارها هیچ وقت قیامت را در خواب نمی بینند. نفر لاغری به جوابش گفت که این تنها راه ممکن است. اگر قیامت به خواب معاون صاحب رییس جمهور نبیایه، در غیر از او هیچ راهی برای گرفتن حقش وجود ندارد.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:31  توسط میر خو زاده
|
اما روزي كه تصميم داشتم به سمت خانه ام بروم، يك مرد از رعايايم به نزدم آمد و به من اطلاع داد كه اگر ميخواهي به خانه ات بروي، بايد با پدرم كه سخت مريض است و در وضعيت نامطلوبي به سر مي برد و هيچ اميدي به زنده ماندنش نيست، ملاقات نمايي. يكي از وظايف بي شمار يك ملا هاديد و بازديد با مردم و احوالپرسي و عيادت از مريضان اهل محل وظيفه اش مي باشد و يك ملا بايد در هر فرصت كه دارد، از مريضان سركشي و احوال پرسي نمايد و مخصوصاً اگر حال مريض چندان خوب نباشد، احوالگيري ملا از مريض زياد تر مي گردد و هر دم و ساعت بايد احوال بگيرد كه اگر مريض اميد به صحت نداشته باشد، ملا بايد در دم احتضار و جان دادن، بر بالين او حاضر بوده تشريفات لازمهء شهادتين را انجام دهد و اگر مريضي از دنيا رفت در تدفين و تغسيل و تكفين ميت هم ملا بايد حاضر بوده و تمام تشريفات لازمه را انجام دهد. ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:38  توسط میر خو زاده
|
سلام دوستان عزیز! تقدیر قسمی رقم خورده که در جایی ملایی گرفته ام که از انترنت بیغم هستم یعنی دسترسی ندارم. منتها حال که دو سه ما از ملایی ام تیر شده و می دانم که از نظر کاری موقعیتم خوب شده، تصمیم گرفته ام هفته یکبار به شهر بیایم و از پشت این اطاق شیشه ای به شما سلام کنم. سلام علیکم به هرحال عاشورا رسيد و تمام مردم، با دسته هاي سينه زني به محل تجمع از پيش تعيين شده در پهلوي زيارت جمع شدند. من هم با دسته سينه زني مجلس خود به آنجا رفتم. دوستان ديگرم نيز همه آمده بودند. جمعيت بسيار زيادي شكل گرفته بود. زنان و مردان زيادي دورا دور زيارت را احاطه كرده بودند. جوانان عزادار، لحظه اي دور زيارت سينه زدند و بعد هم تريبون در اختيار ما قرار گرفت تا برنامه هاي خويش را اجرا كنيم. ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:6  توسط میر خو زاده
|
باز ماه محرم فرا رسید و شیفتگان خاندان عصمت و طهارت را عزا دار ساخت.
فرا رسیدن ماه محرم الحرام و دوباره زنده شدن خاطره جانبازی و فداکاری شهدای همیشه جاوید کربلا را که در عاشورای سال ۶۱ هجری قمری در صحران تفتیده کربلا به خون پاک شان افتادند را گرامی می داریم. خاطره همیشه زنده ای که سند جاودانگی اسلام و بخصوص تشیع را برای همیشه و تا قیام قیامت و ظهور مهدی موعود امضا کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:54  توسط میر خو زاده
|
سلام و علیکم سلام! چند روزی یا بعبارت خود ما ملاها چند صباحی نتوانستم این وبلاگ را بروز کنم که معذرتا کار زیاد باعث شده بود تا این کار صورت نگیرد.
بحول الهی از هفته آینده باز هم با ادامه خاطراتم در خدت خواهم بود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 14:52  توسط میر خو زاده
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:28  توسط میر خو زاده
|
چهارشنبهه 1 / 1 / .. " سال نو " در كشورهاي فارسي زبان، از ديرزمان تقويمي وجود داشته كه به اساس آن سال را به چهار فصل تقسيم مي كرده است كه شامل فصلهاي بهار، تابستان، خزان و زمستان مي باشد. و در اين تقويم، هميشه فصل بهار موقع تجديد سال مي باشد. يعني وقتي زمستان جاي خود را به بهار مي سپارد، سال كهنه نيز سال نو را جايگزين خود مي كند. ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:20  توسط میر خو زاده
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:54  توسط میر خو زاده
|
امروز روز عيد غدير خم است؛ عيد غدير، يكي از اعياد بسيار ارزشمند برخي از مسلمانان مي باشد كه معتقد مي باشند در اين روز، جانشين حضرت پيامبر اسلام تعيين گرديده است. و من هم براي بزرگداشت اين عيد، شاگردان مكتب خود را رخصتي دادم....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:46  توسط میر خو زاده
|
|