تبليغاتX
ملای کوهستان

پنجشنبه 29/ 10 / ...  ساعت دو وچهل و هفت دقيقه بعد از ظهر:

 امروز مكتب را جريان دادم؛ صبح اول وقت شاگردانم آمده بودند، نوشته هاي شان را كنترول كردم. همه نوشته كرده بودند. تغييرات بسيار مثبتي در نوشته هاي بچه ها به وجود آمده بود. از اين پيش، صرف شاگردان كلان سال درس هاي خود را نوشته مي كردند و الآن چند مدتي است كه خورد سالان هم شبانه در صفحهء كتابچه الف  و ب نوشته مي كنند. امروز چهار نفر از شاگردانم نوشته نياورده بودند. آنها را تاديب كردم. در مكتب خانهء من، جزاي نقدي است و هركسي كه بخواهد جرمي را مرتكب شود، نقداً چوپ مي خورد.

چهار شاگرد مجرم خود را كه از زير بار تكليف نوشتن شانه خالي كرده بودند، چوب زدم و گفتم كه بعداً شاهد بي انظباطي شان نباشم. آنها هم قول دادند كه ديگر نوشته را ترك نكنند.

بعد درسهاي طول هفته را از بچه هاي مكتب امتحان گرفتم، از الف ب تا پنج كتاب را شاگرد رسمي ام مي پرسيد و از طالبان پنج كتاب خوان به بالا را خودم امتحان مي گرفتم. در نظام درسي ما اين كتابها خوانده مي شود؛ اول "پنج سوره" را كه شامل الف ب و كلمات عربي ديگري براي ياد گيري الف باي عربي و تركيب كلمات عربي و در آخر هم چند سوره كوتاه از قرآن كه به همين سبب پنج سوره ياد مي شود.  دوم: "سر قرآن" شامل جزء اول قرآن سوره حمد و سوره بقره تا اول جزء دوم. سوم: "قرآن" بصورت هيجگي كه در آن، شاگردان با حروف و حركات قرآن آشنايي پيدا مي كنند. چهارم: "قرآن رواني" كه در آن شاگردان به روخواني قرآن آشنا مي شوند. پنجم: "پنج كتاب" شامل قطعات شعري به زبان فارسي براي يادگيري كلمه ها و جملات فارسي.- نظام تدريسي مكتب خانه كوهستان، چون تحت تاثير تعاليم اسلامي است به يك نو آموز، قبل از يادگيري زبان و جملات فارسي كه زبان مادري مردم كوهستان است، اول الف باي عربي و كلمات و جملات عربي را  ياد مي دهند.-  ششم: "كتاب ديوان حافظ شيرازي" شامل شعر هاي شيرين فارسي براي يادگيري فارسي بهتر و روان تر و كامل تر. هفتم: "نصاب صبيان براي ياد گيري لغات و كلمات عربي و تبديل و ترجمه آن به زبان فارسي.- اين كتاب بصورت شعر مي باشد.- هشتم "صرف بهايي" كه در فراگيري حلاجي كلمات عربي به شاگرد كمك مي كند. نهم: "صرف مير" كه نحوهء تركيب و ريشه يابي و تبديل و صرف و تصرف كلمات عربي را به شاگرد ياد مي دهد. البته كتاب هاي صرف بهايي و صرف مير با اينكه در مورد ادبيات عرب بحث مي كنند؛ اما به زبان فارسي نوشته شده اند. بعد هم مرحله هاي پيشرفته تر و تخصصي تر مي رسد كه كتاب هاي زنجاني و مراح الارواح و شرح عوال و هدايه و جامي و سيوطي و حاشيهء ملا عبدالله و المنطق و شرح لمعه و رسايل و مكاسب و غيره خوانده مي شود و شاگرد به صورت كامل به درجهء ملايي مي رسد و خودش براي خودش كسي مي شود.  در اين مجموعه كتابها شاگرد ها به ادبيات عرب به صورت تخصصي، علم منطق و علوم فقه و اصول كه از علوم شرعي و ديني است، مهارت و آشنايي پيدا مي كنند.

البته اگر طالبان بخواهند ادامه تحصيل بدهند، پس از آن براي تحصيل تخصصي به مدارس مذهبي مي روند و به صورت تخصصي كتابهاي رده بالا را مي خوانند يا اينكه شغل ملايي را پيشه كرده خود به آموزش ديگران مشغول مي شوند؛ همانطوريكه من اكنون اين شغل را برگزيده ام.

من شاگردان را امتحان گرفتم، در صد خوبي از بچه ها جوابم را پوره دادند  و از شاگردان رتبه پايينم هم، جواب ها خوب و قانع كننده بود و من از شاگردانم راضي شدم.  البته بعضي از شاگردان را كه كم كاري كرده بودند و درس ها را خوب نخوانده بودند و پرسش ها را خوب جواب گفته نتوانستند، تنبيه كرده و نقداً چوب زدم.  شاگردان كلان ترم امروز روز خوبي را پشت سر گذاشتند. بعد شاگردان را رخصت كرده و خودم به همراه نوبت دارم براي صرف نان چاشت به خانه اش رفتم.

بعد از نان چاشت به مسجد آمدم و نماز خواندم و قصد داشتم بعد از نماز، اندكي استراحت كنم. و در وقت استراحت كه دراز مي كشم و پتويم را رويم مي اندازم، آمادگي رازم را براي جلسهء روضه خواني كه قرار است امشب برگزار شود و من خاتم و گردانندهء آن باشم، به دست آوردم؛ در واقع من مي خواستم خودم را بخواب بزنم تا براي بيخواب كردن ديگران در شب كه مجلس داير مي شود، با يك خطابهء خوب برنامه درست كنم.

من اين قصد را داشتم اما فرصت نصيبم نشد؛ چون تا نماز خواندم چند نفري به مسجد آمدند و با من  مشغول صحبت شدند. يكي از جوانان ده، شكايت كرد كه لباسهايش را وقتي كه شسته بوده و بر بالاي رخت آويز بهن كرده بوده است، دزدها برده اند. من براي تسلي خاطر  وي دزد را محكوم كردم و گفتم كه كار بسيار زشت را مرتكب شده است؛ چون در واقع او با مطرح كردن قضيه دزدي لباسيهايش، با من از دزد شكايت كرد و من هم از همان دليل، دزد را شديداً محكوم كردم؛ من گفتم كه دزدي كردن لباس هم قريگي كه اصلا فايده ندارد، چون نمي تواند لباس دزديده شده را در محل بپوشد؛ چون قريه كوچك است، مردم همديگر ار مي شناسند و حتي با لباس هاي همديگر هم آشنايي دارند.

وي گفت كه مي خواهد نذر نان گرم نمايد تا دزد را پيرگيري كند. اين جا چون مردم بسيار ساده و صادق هستند وقتي مشكلي پيش مي آيد، يك نان گرم و كلان فطير مي پزند و مي آورند، ملا دعا مي كند و بعضي از مردم عقيده دارند كه با دعاي ملا مشكل حل مي گردد؛ بيچاره ملا كه بايد دزدگيري را هم انجام دهد و با فوت و فن دزديابي هم آشنايي داشته باشد!

حتي بعضي وقت ها در مكتب من اتفاق مي افتد كه كفش هاي بچه ها گم مي شود و من بايد جوابگوي مردم باشم و با بكار گيري حيله هاي مخصوص دزديابي، دزد كفش ها را پيدا كنم. البته من هنوز در فن دزديابي، مهارت پيدا نكرده ام.

اتفاقاً نوبت دار امروزم، چند روز پيش كفش هاي دخترش در مكتب گم شده بود و من در بازخواست قرار گرفته بودم. وي براي من خط هشداريه نوشته و گفته بود كه چرا كفش دخترش گم شده و من نتوانسته ام دزد كفش دخترش را پيدا نمايم! البته او امروز از نامه روان كردنش عذرخواهي كرد و من گفتم كه آن خط ، برايم حساس نبوده است؛ چون من سابقه دزد گيري را نداشته ام. ضمناً نوبت دارم از طرفداران ملا ها خود را حساب كرده و گفت كه هيچ وقت در جواب دادن ملاها دست نداشته و هميشه ميانه اش با ملا صاحب ها خوب بوده است. البته برايم تذكر داد كه با فنون رعيت داري، بايد آشنايي داشته  باشم و بفهمم كه چگونه بايد موقعيت كاري خود را سالهاي سال تثبيت نمايم؛ اما من گفتم كه زياد در بند آن نيستم و ملايي برايم آن قدر اهميت ندارد كه براي به دست آوردن يا از دست ندادن آن هر كاري بكنم؛ حتي بعضي از كارهايي كه غرورم را بشكند.

وي داستان ملايي را ذكر كرد كه چون با فنون مخصوصه رعيت داري و ملايي آشنايي نداشته، فقط يك سال ملايي كرد و يك ملاي ديگر را گفت كه با اطلاع از روش ملايي اجتماعي، سالها ملايي وي در آن منطقه دوام داشته است و من چندان توجهي به اين مسايل و گفتار هاي مصلحت آميز آن دلسوز نكردم.

بعضي از ملاها كه چندان دانستگي علمي و دارايي فني ندارند، متاسفانه براي اينكه بي كار نمانند تن به هركاري مي دهند تا ملايي اش دوام كند. خان و غريب را از هم جدا مي كند تا رابطه اش با خانها قايم گردد و غريبان را هر از گاهي محكوم مي كند و دنبال هم پارت شدن با افراد با نفوذ هستند تا ملايي اش چند سالي در يك جاي دوام پيدا كند؛ در حاليكه خداوند عطاي روزي انسان را تعهد نموده است.  نميدانم چرا ملا ها كه هميشه آزادي را تبليغ مي كنند و مردم را به سوي در پيش گيري زندگي آزادانه تشويق مي نمايند بعضي شان، خود را از نعمت داشتن آزادي، عملً بي بهره مي نمايند.

اما من تصميم دارم كه تا زماني كه امكان دارد استقلال فكري و عملي ( آزادي) خويش را حفظ نمايم و چندان اهميت نمي دهم كه اين جا شغلم براي سال آينده دوام خواهد يافت يا ني؟ من روزي خود را از خدا مي خواهم و اطمينان دارم كه روزي ام را مير ساند چنانچه تا كنون از روزي خدا بهر برده ام.

بعد از نماز، يك مقاله براي يكي از شاگردانم نوشتم تا شب آن را قرائت كند. و پس از آن، مهمان فردي كه در ملا بندگي معروف بود پيشم آمد و سوالهاي خود را مطرح كرد. ديروز هم آمده بود و صبح هم به مسجد آمد؛ اما چون من درگير درس و بحث شاگردانم بودم و سرم بسيار شلوغ و بيرو بار بود، وي موفق به طرح سوال نگرديده بود و الآن بهترين فرصت براي او بود؛ مخصوصا كه چند ناظر هم در مجلس به جر و بحث ما توجه داشتند.

وقتي او سو ال خود را از من پرسيد؛ چون سوال بسيار آسان بود، من تعجب كردم كه چگونه با اين سوالها به ملا بندگي معروف شده است اما باز هم فكر كردم شايد نرم شروع كردن و سخت ادامه دادن  شگرد مخصوص اين فرد باشد.

او پرسيد: "قيام متصل به ركوع كه از اركان نماز است كدام است؟" و من جواب دادم كه " به فتواي علماي دين قيامي كه قبل از ركوع و بعد از قرائت اذكار واجبهء ركعات صورت مي گيرد يا قيام در حال تكبيره الاحرام."   سوال دوم وي مربوط به نوعيت وجوب قرائت اوراد و اذكار بود. وي پرسيد: "اگر نتوانم ذكرهاي مستحبي نظير صلوات و غيره دعا ها را قرائت كنم، ايراد دارد؟" من گفتم: "قرائت چيزي كه خودش واجب نباشد، واجب نيست."

حاضران حرفهاي ما را گوش مي دادند. وي اظهار خوشحالي كرد كه از زبان من اين حرفهاي بسيار مفيد را شنيده است و من هم گفتم كه بسيار تشكركه مرا طرف مشورت و رايزني خويش قرار داده ايد.

شاگرد ارشدم هم وارد مجلس شد و در جمع ما نشست. من به او اشارت كردم كه در بيرون باشد. من هم مي گويم تا موضوع مقاله را كه براي شاگردم در نظر گرفته بودم را تمرين نمايد چون قرار بود او شب مقاله بخواند تا در مورد صلاحديد من تذكرات لازم را به وي بدهم.  وي بيرون رفت، من هم از مسجد خارج شدم تا اندكي هواي آزاد تنفس نمايم. من مي خواستم چند لحظه به همراه شاگردانم توپ بازي كنم.

وقتي به ميدان بازي شان رسيدم،ديدم آنها مشغول بازي اند. من مزاحم شان نشدم و فقط چند لحظه اي بازي خوب شان را تماشا كردم و نخواستم خودم در بازي شان شركت كنم. در كنار ميدان ايستادم و با خود ضمن تماشاي بازي، برآورد كردم كه چگونه شب مجلس را جمع و جور نمايم؟

درحاليكه چندان آمادگي لازم را نداشم و اين مجلس هم، اولين حضور من در روضه خواني و منبر روي در اين قريه بود و مردم روي آن حساسيت داشتند و اين جلسه در واقع جلسه امتحان من هم محسوب مي شد. وقتي بازي تمام شد، در همان كناره زمين بازي، يك جلسه روضه خواني تمريني تشكيل دادم و  بر تمرين شاگردانم كه مي خواستند شب مقاله قرائت نمايند نظارت نمودم.

وقتي به مسجد برگشتم، ديدم مرد محاسن سفيد و خوبصورت كه اهل علم بودن آن از چهره اش پيدا بود در مسجد نشسته است. با او دست داده نشستم. وي هم شروع به صحبت كرد و من فهميدم كه حدسم درست بوده است. او يك ملاي تمام عيار بود. در ميان مردم يك مثل معروف است  كه ملا ها همديگر را در يك مجلس و يك جاي خوش ندارند ولي ما از حضور يكديگر به گرمي استقبال كرديم و دانستم كه معروفيت گريز ملاها از يكديگر القاي فكري افراد غيرمسوول است.

در مجلس، صحبت از ملاي قبلي كه من جايش را گرفته بودم به ميان آمد. عده اي طرفدارش بودند و عده اي از او ناراضي بودند. و من پيش بيني كردم كه چند ماه بعد همين صحبت ها در بارهء من هم انجام خواهد شد. در حضور ملاي جديد، عده يي نامم را به نيكي خواهند برد و يك تعدادي ديگر از كاركردم، اعلام نارضايتي خواهند كرد. تا آن روز چه پيش مي آيد؟ خداي پاك مي داند؛  اما من هراسي از سال ديگر ندارم. باشم يا نباشم، برايم فرق نمي كند. من وظيفه ام را براي رضايت خداوند و تحصيل رضايت وجدان انساني ام انجام مي دهم و ميل دارم شاگردانم ترقي نمايند و در پايان كار هم، با خاطرهء خوش اين محل را ترك كنم. خدا روزي مرا خواهد رساند.

منتظر مي مانم تا شب بيايد و مجلس روضه خواني شروع و ختم شود تا ببينم پس از ختم مجلس من، چه وضعيت خواهم داشت؟ تا بعدا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 16:56  توسط میر خو زاده  | 

چهارشنبه 28 / 10 / ... ساعت هفت و نيم شب

روز خوبي را گذرانيدم. تا ظهر بچه ها درس خواندند. روزهاي چهارشنبه، بچه هاي مكتب درس هاي هفتگي خود را تكرار مي كنند و در روز پنجشنبه براي امتحان آماده مي شوند و در روز پنجشنبه، بايد شاگردان، درس هاي يك هفته اي خود را امتحان بدهند.

امروز بچه ها تا چاشت درس خواندند؛ ساعت 11 مكتب را رخصت كردم. امروز چاشت نوبتم از اين مسجد تمام شده و بايد به سوي مسجد بالا تر، در ده بالايي مي رفتم. من از بچه ها خواستم كه بعد از ظهر در مسجد بالايي جمع شوند تا بعد از ظهر، درس هاي خود را آنجا دنبال كنند و بستهء كتابهايم را هم به همراه بچه ها به مسجد بالايي فرستادم. خودم منتظر ماندم تا نوبت دارم بيايد و مرا براي نان چاشت به خانه اش ببرد تا من هم پس از صرف نان چاشت به سوي منزل بالايي حركت كنم.

رسم اين جا، بگونه يي است كه نان ملاي شاغل به وظيفه را، بايد رعيت هايش تامين نمايند و به نوبت، ملا را نان بدهند و در اين مسجد، امروز ظهر، آخرين روز نوبت من بود و به اساس همين نوبت، بايد بعد از چاشت به مسجد بالايي مي رفتم.

بعد از ظهر وقتي نان را خوردم به سوي مسجد قريه بالايي حركت كردم. در اين مسجد، يك همصحبت خوب داشتم كه برايم داستانهاي خوب تاريخي و افسانه هاي عاميانه كوهستاني قديمي نقل مي كرد. وي از اينكه من از نزدش مي رفتم، ابراز ناراحتي كرد و من هم اينكه او را از دست مي دادم واقعا متأثر بودم. اما خوب وظيفه است و نمي توان تغييرش داد.

البته در چند روز كه نوبتم در مسجد آن مرد خوب بود، هم زياد نتوانستم از همنشيني با وي استفاده كنم. چون اهالي آن ده، با هم اختلاف داشتند و نمي توانستم هميشه پهلوي آن مرد بمانم. شبي پهلوي او بودم و شب هاي ديگر در خانه هاي ديگر و جاهاي ديگر و بطور ثابت نمي توانستم در يك مكان باشم و از همين جهت، از اينكه اين ده را ترك مي كردم خوشحال بودم. ولي از بابت دوري همنشين خوب، ناراحت و از بابت رفتن از ده محل اختلاف، خوشحال بودم؛ نمونه ضرب المثلي كه مي گويند: "يك چشم خنده و يك چشم گريه."

البته من تلاش زيادي را انجام داده بودم كه زمينه اتحاد اين دو دسته متنازع را در قريهء شان فراهم كنم اما امكان نداشت چون آنها قسم خورده بودند كه بايك ديگر دوست نشوند. اين در حالي است كه اهالي اين قريه و مخصوصاً سردستهء متنازعين با هم، از يك خانوار، و داراي روابط فاميلي نزديكي بودند اما اكنون به دشمنان خوني همديگر بدل شده و قريه را نيز فداي سليقه جدايي طلبانهء شان كرده بودند. خوب نمي توان آنها را مقصر دانست از اين اختلافات در كوهستان زياد است و در اكثر قريه ها وجود دارد و همه اش زاييدهء اختلافات ناشي از تنوع احزاب سياسي نظامي است كه در دوره هاي چندين سالهء بي سرنوشتي شكل گرفته و مردم را به بازي گرفته اند.

به همراه شاگردم از خانهء نوبت دار بيرون شده به سوي مسجد بالايي حركت كردم. از شاگردم خواستم به مسجد برود و مسجد را نگاه كند كه بچه ها مسجد را خوب ستره و پاك جاروب كرده باشند. من از شاگردانم خواسته بودم كه مسجد را بعد از رفتن ما جاروب كنند تا مردم خاطرهء خوشي از ما داشته باشند و بگويند كه بچه هاي مكتب، به صورت صحيح تربيت يافته اند. چون حفظ نظافت مسجد، روي طرز فكري مردم نسبت به ملا مؤثر است.  شاگردم به سوي مسجد رفت و خودم هم ديدم كه بچه ها در اطراف مسجد هستند و وقتي شاگردم برگشت، گفت كه شاگردان مكتب اهل قريه، جاروب كردن داخل مسجد را تمام كرده و پيش روي مسجد را جاروب مي كردند و من گفتم كه محوطهء جلو مسجد اصلاً نيازي به جاروب زدن ندارد.

بطرف ده بالايي حركت كرديم و در راه هم كدام اتفاق خاصي نيفتاد؛ جز اينكه چند شاگرد خردسالم هم، با من همراه گرديدند و با هم راه مسجد ده بالايي را در پيش گرفتيم تا همه باهم به مسجد رسيديم. من به مسجد داخل شدم بچه هاي آن ده، مسجد را به ستره گي جاروب كرده بودند. شاگردهاي مكتب هم جمع شده و از سروصداي زياد مسجد را به لرزه آورده بودند. من وقتي وارد شدم، شاگردانم را به سكوت و آرامش دعوت كردم و آنها هم اندكي ساكت شدند، البته به كلي مهر سكوت به لب نزدند ولي خوب، آرام تر شدند.

من در گوشه اي نشستم. هنوز براي نشستن من تُشك نياورده بودند. دو نفر از شاگردانم را براي آوردن لباس به منزل نوبت دار جديدم فرستادم. در كوهستان، رسم است كه ملا را روي گليم و فرش مسجد نمي گذارند بنشينند؛ بلكه به رسم احترام وي، زير پايش تُشك مي اندازند.

پس از لحظه اي، به نوشتن سرمشق خوشنويسي براي شاگردانم شروع كردم. چون يكي از متن هاي آموزشي ملاهاي كوهستان، ياد دادن خط خوب و روش خوشنويسي براي بچه هاي مي باشد. هنوز مشغول سرمشق نوشتن بودم كه بچه هاي مكتب تازه تُشك را آوردند و در قسمت بالايي كنج مسجد انداختند تا من از نشستن بي نورانه بر روي گليم، نجات پيدا كنم. من هم از روي گليم برخاسته و روي تشك نشستم تا باقي سرمشق نوشتن را روي جايگاه مناسب تري ادامه دهم.

دو نفر در اين مسجد به جمع شاگردانم اضافه شده بودند. آنها را درس دادم و دو نفر هم كتاب نو گرفته بودند و بايد شيريني كتاب خود را مي آوردند. در كوهستان، وقتي طالبان نو به مكتب مي روند و يا كتاب نو مي گيرند، به اساس رسم بسيار قديمي، به شكرانهء توفيق خود،  شيريني مي آورند و بين شاگردان مكتب تقسيم ميكنند. امروز، فقط يكي از بچه هايي كه نو كتاب گرفته بود، يك دستمال شيريني كتاب آورده بود و من شيريني وي را بين شاگردانم تقسيم كردم سه نفر ديگر هم قول دادند كه فردا شيريني خود را بياورند؛ آيا گندم بريان آن سه نفر نصيب ما خواهد بود. يا ني خدا مي داند!

بنا بود امروز پس از چاشت شاگردان مكتب را قرآن درس بدهم و با آن ها در روخواني، قرآن كريم را كار كنم ولي شاگردان، قرآن نياورده بودند و در نتيجه من هم از فرصت استفاده كرده بيكاري را ادامه داده از درس دادن قرآن به اين بهانه كه قرآن نياورده اند، سرباز زدم.  وقتي لحظه اي از آغاز ساعت درسي سپري شدو شاگردانم پس از اداي نماز جماعت به درس شروع كردند، شيريني آن نوكتاب را بين بچه ها تقسيم كردم. سهم خودم را هم گرفتم اتفاقاً گندم بريان خوب بود.

بعد هم برايم چاي آوردند. در كوهستان رسم است كه در صبح و عصر، براي رفع خستگي ملا چاي مي آورند تا قسمتي از خستگي وي كاسته شود. من مشغول چاي خوردن بودم كه يك فرد آمد و از من يك مسئلهء شرعي را سوال كرد؛ من جواب او را گفتم و ديدم سوال خود را به صورت مغالطه اي باز تكرار كرد. من هم جواب او را بصورت جدل پس دادم و دانستم كه در اين مسجد بايد آمادگي لازم براي حل چنين مسايل و معما ها و طرح ها داشته باشم و براي مغالطه و جدال و سرهم كردن بسياري از مسايل آماده باشم.

البته به گوشم خورده بود كه در اين مسجد، يكي از طراحان قدرتمند و چيره دست سوال هاي ملابندكي، عضويت دارد كه دست توانايي در مات كردن و بند انداختن ملا ها دارد و اصلاً همين كاره است. رسم ملابندكي يا ملا را در سوال و جواب مات نمودن، يكي از لذت بخش ترين كارها براي تفريح بعضي از مردم مي باشد و بعضي از مردم، از اينكه ملا را در طرح سوال هاي معمايي بند بيندازند، بي حد و اندازه لذت مي برند.

ساعت درسي تمام شد. من شاگردانم را رخصت كردم و خودم در مسجد نشيمن آمدم. در اين قريه در داخل ساختمان مسجد، دو سالن پهلويي هم وجود دارد كه يكي براي مكتب و يكي براي نشستن و نماز خواندن مي باشد و من هم بايد بعد از خلاص كردن ساعات درسي و رخصت بچه ها در قسمت نشيمن و اجتماعات مسجد مي آمدم. امروز قبل از رخصت كردن شاگردانم، در ميان شاگردان مكتبم، يك مسابقه شعري ترتيب دادم كه بچه ها از آن بگرمي استقبال كردند و مسابقه هم دو در مقابل دو مساوي تمام شد.

هر دو گروپ از نتيجه راضي بودند؛ چون هيچ كدام نباخته بودند. بعد كه شاگردانم رفتند، من به مسجد نشيمن آمدم تا در جمع مردم اهل قريه قرار بگيرم. به محض اينكه به جمع مردم داخل شدم، متوجه شدم كه مردم اين ده هم مي خواهند مقداري بچه ها سركوفت بخورند تا اندكي كرخت تر باشند (خواسته مشترک اغلب مردم كوهستان ) ولي من در برابر شان مقاومت كردم و گفتم كه اصلاً طرفدار آزار و اذيت بي مورد بچه ها نيستم و با اين مقاومت، لحن صحبت ها هم تغيير پيدا كرد.

عده اي طرفدار من گرديد و عده اي هم موضع خويش را تعديل كرده و گفتند كه آنها صرف مي خواهند بچه ها مقداري از نگاه رفتاري كنترل شوند و من گفتم كه ضمن اينكه اين خواسته را تاييد مي كنم، لازم است سفارش كنم كه در جهت تربيت صحيح بچه ها، بايد پدر و مادر شان هم اندكي دخالت داشته باشند.

پس از چند كلمه اي كه رد و بدل شد فهميدم كه قرار است اهل مسجد براي فردا شب كه جمعه است مجلس روضه خواني و وعظ و خطابه ترتيب دهند. از من خواستند و من گفتم كه از طرفداران جدي برپايي چنين مجلس هايي هستم؛ چون هم سبب نزديكي دلهاي مردم مي شود و هم به شاگردان مكتب، فرصت تمرين داده مي شود تا دلير تر و آبديده تر گردند و روش سخنراني و وعظ و خطابه را ياد بگيرند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 12:53  توسط میر خو زاده  | 

چهارشنبه 26/10/... ساعت هفت و چهل و دو دقيقه صبح

دل و دلدار دگر

امروز، صبح خوب و نشاط انگيزي دارم و اميدوارم روز پركار و پر بركتي براي من و مكتبخانه ام باشد و من بتوانم امروز و روزهاي ديگر را به حيث روزهاي خوب و خاطره انگيز زنده گي خود داشته باشم. چاي صبح يا بقول مردم هاي  بعضي از مناطق، صبحانه ام را خورده ام و تقريباً چند دقيقه اي تا شروع مكتب فرصت دارم و مي توانم قصه بنويسم.

ديروز فرصتي براي نوشتن نداشتم. دو روز پيش، جشن عروسي را پشت سر گذاشتم و ديروز مي خواستم قصهء آن را بنويسم؛ اما فرصت نشد چون يك روز كاملاً كاري بود.  از اول صبح تا آخر روز مشغول به كار بودم. و تنها فرصت بيكار بودن را كه هم به دست آوردم، بخاطر نوشتن يك سند معاملاتي براي دو تن از رعايايم، از دست دادم.

آخر، آخوند وظيفهء نوشتن اسناد و مدارك را هم به عهده دارد ، تقريباً مي توان گفت كه شغل آخوندي، مجموعه اي از تمام شغل هاي موجود در جامعهء كوهستان مي باشد. از قبيل ثبت و تحرير اسناد و مدارك معاملاتي، حل و فصل قضايا و معادلات جزايي و حقوقي، تدفين و تجهيز و تشريفات خاك سپاري مردگان، روضه خواني و وعظ و خطابه، تدريس و تربيت فرزندان، دعاي خير در هر پيش آمد، اجراي خطبه هاي عقد و نكاح و طلاق و...، حتي در بعضي موارد داكتري و طبابت! خوب آخوندي است و تقريباً حلالي تمام مشكلات مردم. خوب بگذريم اما آن روزي كه به عروسي رفته بودم:

صبح وقتي از خواب بيدار شدم، احساس كردم روز خوبي است. نميدانم اين حس از كجا در من پيدا شده بود. از اينكه درس تعطيل بود يا از اينكه فرصت تفريح و ساعت تيري داشتم يا اينكه از جهت شركت در مراسم عروسي بود و يا شايد هم بخاطريكه فرصت داشتم در تشريفات لباس بوشاني يك داماد شركت كرده و لُنگي به دست بياورم. اصلاً شايد خوشحالي من بخاطر همين لُنگي بوده باشد.

آن صبح؛ بعد از صرف چاي، در جمع دوستاني كه شب را با آنها بودم و يك شب استثنايي را سپري كردم، به سوي محل تجمع قده حركت كردم. شاگرد ارشدم به همراهم بود و شاگردانم رخصت بودند. وقتي به محل تجمع قده رسيدم، ديدم همگي جمع گرديده اند. من به آنها پيوسته و با همگي شان كه اكنون خوب آشنايي پيدا كرده بودم، سلام و عليك و احوال پرسي كردم.

من به جاي اينكه در جمع آنها ايستاد شوم و يا در گوشه اي بنشينم، به مسجد رفتم؛ مسجد بهترين مكان آرامش براي ما است. مسجد خالي بود. بچه هاي اهل قريه تشك و بالشت آوردند تا اسباب آسايش قده در برگشت از جشن عروسي را فراهم نمايند. اين جا رسم است كه وقتي قده عروس را مي آورند، در مسجد محل پدر داماد جمع مي گردند و از طرف اطرافيان داماد با چاي و غذايي كه وليمه نام دارد، پذيرايي مي شوند. به وليمه نان طوي هم گفته مي شود.

قده وقتي چاي خورد و تشنگي را رفع كرد و نان خورده گشنگي را مرفوع ساختند، تك تك و يا در گروپ هاي چند نفري به نزد پدر داماد و يا يكي از وابستگان ارشدش رفته و ضمن اخذ اجازه از آنها خدا حافظي كرده به سمت خانه هاي خود مي روند تا اطراف شاه داماد را خالي كرده و فرصت رسيده گي به دلدارش را به ا و بدهند.

آن روز، وقتي كه بچه هاي محل، داماد ما را ديدند؛ بما تعارف كردند كه در مسجد نشسته خستگي خويش را رفع نماييم. ما لحظه اي توقف كرديم. برادر داماد كه از شاگردان ارشدم بود، به مسجد آمد و با من سلام و عليك كرده و تعارف چاي را كرد. ولي ما او را از چاي آوردن معاف كرديم. و نگذاشتيم كه او از بابت ما به زحمت افتد، اما با وي مصلحت كرديم كه اگر مصلحت باشد ما از ديگران كرده زود تر به سمت محلهء پدر عروس برويم. وي گفت مصلحت به دست خود شما مي باشد و به اين ترتيب، اجازه اين كار را براي ما داد  و گفت اگر هم لازم مي دانيد، با برادر خود مشورت نمايم. من گفتم نيازي به مشورت نيست، چون ما همگي به سوي مقصد و در مسير مشتركي در حركت مي باشيم. و به اساس يك هدف مشترك به پيش مي رويم. ما زود تر مي رويم و در مسجد محل پدر عروس به انتظار قده و داماد مي مانيم.

وي قبول كرد. ما از يكديگر خدا حافظي كرديم و من به سوي مسجد ده پدر عروس حركت كردم. فاصلهء چنداني نبود. پدر عروس هم از رعيت هايم بود و از همين خاطر با دل پر به طرف محله اش رفتم. زيرا اگر بدون قده و داماد هم ميرفتم باز مرا مي شناخت و ممانعتي وجود نداشت. در حقيقت من در شادي دو طرفه شريك بودم.

البته من براي اين زود تر حركت كردم كه مزاحم جوانان همراه شاه، نباشم و آنها آزادي لازم را در راه داشته باشند و از طرف ديگر، بودن من به همراه ساز و آواز چندان خوب نمي بود. من لازم ديدم زود تر حركت كنم. من به همراه شاگرد كلانم به طرف ده مورد نظر حركت كرديم.  قده هم تقريباً آماده حركت بودند. موترها را باگل هاي زينتي مصنوعي تزئين كرده بودند. جوانان، لباس هاي نو به تن كرده بودند و كلي مصرف كرده بودند تا خود را به طرز خوب و چشم نوازي بيارايند و سر ديگران تيم بدهند. و خردسالان هم مشغول جست و خيز وشادي و خوشي بودند. آنها هم لباس هاي نو بوشيده بودند اما پيش از اينكه قده حركت كنند، از خاك بازي و جست و خيز، لباس هاي شان را خاك آلود و گردگرفته كرده بودند. لباس هاي شان، صرف از اولين قات هاي شان فهميده مي شدند كه نو هستند و نو بوشيده شده اند و مستعمل نيستند؛ زيرا لباس هاي مستعمل اطفال را كسي اوتو نمي كند كه قات بيندازند.

وقتي من به راه روان بودم و در طول راه بچه هاي مكتب، مرا مي ديدند لحظه اي از حركت و شوخي مي افتادند و سرجاي شان مي ايستادند تا من تير شوم. حتي اگر كاري ناشايسته اي هم انجام مي دادند، آنچنان تحت تاثير قرار مي گرفتند كه حتي خود را قايم و بوت هم نمي كردند. شايد در دل شان، از ديدار من چندان خوشنود نمي بودند. خوب روز جشن و آزادي بود و من هم تصميم نداشتم كه سرگرمي ها يا بازي هاي شانرا از آنان بازخواست نمايم ولي با آنهم مكتبي ها مي ترسيدند و لحظه اي كه من از كنار شان تير مي شدم، يا فرار مي كردند  و يا از بازي و ساعت تيري دست مي كشيدند.

پس از چند لحظه اي به مسجد مورد نظر رسيدم. مردم پيش قريه جمع بودند و منتظر بودند كه با رسيدن قده، به آنها خوشامد گويي كرده از آنها پذيرايي نمايند. وقتيكه من رسيدم، با تمام شان سلام و احوالپرسي كردم. پدر داماد هم آنجا بود. با او هم دست دادم و برايش تبريك و شادباش دادم و ابراز خوشي كردم كه در جشن  دامادي پسرش حاضر بوده و در خوشي هايش شريك هستم.

او هم از من تشكر كرد و به من تعارف كرد كه به مسجد بروم. در مسجد، عدهء زيادي جمع بودند. مهماناني كه براي شركت در مراسم عروسي از قريه هاي ديگر آمده بودند. و من چون در آن مجلس، تازه وارد بودم، با تمام شان دست دادم و احوال پرسي كردم و اتفاقاً يك شخصي كه در يك عروسي قبلي باوي آشنا شده بودم هم آنجا بود. فردي كه خود را طرفدار علم و ادب مي دانست و از ارادتمندان خاص ملا يان بود. از ديدن او بيشتر از ديگران خوشحال شدم و در يك گوشه از مجلس نشستم.

معمولاً در هر مجلس چه غم باشد و چه شادي؛ وقتي آخوند به مجلس بيايد و فرصتي هم براي صحبت كردن باشد، از هر دري صحبت به ميان مي آيد. جرو بحث شروع مي شود. و مردم در هر موضوع، نظرات كارشناسانهء خويش را ارائه مي دهند و در آخر هم چون توافق صورت نمي گيرد، قضاوت به دست ملا سپرده مي شود و ملا هم بايد يك طوري حرفهاي متناقض و كاملاً متباين همه طرفها را به يكديگر نزديك كند و به طرفداري از همه جوانب سخن بگويد. و با بكار بستن فوت و فن هاي مخصوص ملايي، به نحوي هردو يا هر چند جانب قضيه را ذيحق بداند.

اگر ملا به طرفداري از يك طرف خاص گپ بزند، طرف ديگر دل آزرده مي شود و بعد ها ممكن است همين دل آزاري، حمايت وي را از ملا سلب كرده و ملا از جانب وي حمايت نشود كه اين كار براي حيثيت اجتماعي ملا، چندان خوش آيند نمي باشد و ملاي بيچاره، مجبور است چيز هايي راست و دروغ را سرهم كرده به نحوي هر دو جانب را راضي كند.

اصلاً ملا بايد به شيوه اي پا در مياني كند كه به هر دوطرف مجادله بفهماند كه در زمنيه مورد مباحثه، نظر مشترك داشته و در واقع، دوطرف يا چند جانب قضيه به يك نظر بوده و يك مطلب را دنبال مي نمايند؛ بيچاره آخوند كه خودش با هزاران مشكل گرفتار است اما حلال مشكلات ديگران مي باشد.

يادم مي آيد كه قديمها در يك مجله اي خواندم كه يك بازيگر نقش كمدي در فيلمهاي سينمايي، در جواب يك خبرنگار كه سوال كرده بود كه شما كه مردم را مي خندانيد، چطور خود تان را خنده نمي گيرد؟ به راستي يا شوخي گفته بود كه ما هزاران غم در دل داريم كه جاي خنده را براي ما باقي نمي گذارند. ولي ديگران را مي خندانيم. آن هنرمند گفته بود كه انواع اكت هاي خنده آور ما، خود ناشي از غصه هايي است كه در دل داريم. آخند هم كه با هزاران مشكل گرفتار است، بايد حلال تمام مشكلات ديگران بوده واين وظيفه را انجام بدهد.

آن روز در آن مسجد هم، مجلس تقريباً خلوت بود و كم تعداد، و بهترين فرصت براي حلاجي موضوعاتي متنوع باارزش و بي ارزش بود. در حقيقت بهترين فرصت براي گپ زدن؛ البته بصورت مشاجره اي اش كه در عرف كوهستان، نشخوار آدمي زاد شناخته مي شود.

همانطور كه انتظارش را داشتم، بحث ها آغاز شد و من در مواجهه با چندين سوال قرار گرفتم و يك تنه بايد در برابر سوال هاي بي شماري جواب مي دادم. از فلسفه، تاريخ، علم اخلاق، امور سياسي، طبي، اجتماعي، مذهبي، علمي، هنري و حتي سوال هاي ورزشي كه اصلاً در تخصص ما نيست.

فردي كه خود را صاحبنظر در بخش اعظمي از موضوعات متنوع شامل در بحث و غير شامل در بحث و نيز جامع اطلاعات عمومي مي دانست و من قبلاً هم توصيف او را شنيده بودم و اندك دوئلي هم باوي كرده بودم، آمد و بامن سلام و احوالپرسي كرده و زمام سوال پيچ كردنم را به دست گرفت.

وي سوال هاي خويش را با تعارف و شيوهء به اصطلاح پسنديده يي آغاز كرده گفت: "ملا صاحب! من نمي توانم سوالات بي شماري كه در ذهنم خلق مي شوند را به دلم باقي بگذارم و چون به مانند ابوريحان البيروني تشنهء يادگيري هستم، مجبورم كه از دانايان پرسان نمايم و  امروز هم چندين سوال در ذهنم خلق شده است كه نمي توانم آنها را با شما در ميان نگذارم و طاقت نمي آورم كه از اطلاعدهي تان بهره مند نگردم."

من هم براي رضايت وي با ادا و اطوار دوچندان مؤدبانه گفتم: "از اينكه مرا در حد و صلاحيت مشورت و راهنمايي خويش مي پنداريد، به خود مي بالم و سخت افتخار مي كنم كه طرف صحبت و مشوره و سوال شما هستم. و سخت خوشحال خواهم شد كه اگر موفق گردم جوابهايي براي سوال هاي تان بدهم كه قريب به واقعيت و ثواب باشد و منطبق به قراين منطقي نيز باشد.

وي سوال هاي خود را با كيفيت خلقت بشر و مقولهء عصمت و پاكنهادي پيامبران خدا آغاز كرد و اضافه نمود كه چرا خداوند با اينكه خود را با صفات رحمان و رحيم و عزيز و غفار و ديگر القاب مهرآميز توصيف كرده است، بندگان خويش را عقوبت مي دهد؟ و سوال هاي ديگري را هم مطرح كرد؛ از جمله اينكه انسان كه موجود محبوب و مخلوق دلپسند خدا است چرا از كانالهاي كثيف در بدو پيدايش عبور مي كند و اصلاً چرا از گل كه چندان نوعيت خوبي نداشته خلق گرديده است؟ و ضمناً چرا شيطان بر انسان مسلط شده است؟

 من اول فكر كردم كه بايد قسمي برايش جواب بگويم كه بتوانم قناعت او را در آن مجلس حاصل نمايم. چون اگر نمي توانستم او را قناعت بدهم، در حقيقت از آن پس تيرهاي بران تر سوالهاي ديگران، به سويم نشانه مي رفتند و پس از آن حرمت لازم را هم نمي داشتم.

حقيقتش، او سوال هايي را از من پرسيده بود كه بايد از متخصصين علوم تاريخ و جهان شناسي و انسان شناسي و اديان شناسي، فلسفه شناسي و غيره شناسي مي پرسيد نه از من كه فقط چند صباحي درس خوانده بودم و در مقابل روزانه يك سير گندم خدمت مي كردم. خوب معلوم دار است كه اگر اعتراف مي كردم كه چنين چيزهايي را ندانسته و در چنين موارد خاص معلومات ندارم، برايم ممكن نبود. نه گفتن يعني ترك وظيفه و نه گفتن يعني بسيار بد!!

نميدانم چرا مردم توقع دارند كه ملا بايد جامع المعلومات و حافظ تمام علوم معقول و منقول باشد و به تمام سوال هاي شرعي، فلسفي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي، و حتي ورزشي و هنري و سينمايي و طبي مردم جواب گفته ويك دايره المعارف سيار باشد؟ چون نه گفتن براي ملا و نه، شنيدن براي مردم از زبان ملا در هر موضوعي كه باشد، مسئله اي ناخوشايند و غير مانوس به حساب مي آيد!

اين بود كه پيش خود گفتم بايد چيز هايي را كه به نظر خودم منطقي مي رسند، برايش بگويم شايد كه حقيقت داشته باشد و شايد اگر حقيقت نداشته باشد، لااقل براي او تازگي داشته و قناعتش را به دست بياورم. همين بود كه من برپايهء همين سنت، يك چيزهايي را سرهم كردم و در جواب او قطار كردم و تحويلش دادم؛ نميدانم كه با واقعيت مطابقت و همخواني داشت يا ني؟

من گفتم: "اگر خداوند پاك داراي صفت هاي غفور و رحيم است، در مقابل اوصاف جبار و قهار و...، را هم دارد و چون انسان، قدرت تشخيص خير از شر را داشته و نيز نيروي اراده و تصميم گيري را دارد، قطعاً در برابر عملكردهايش پاداش يا كيفر خواهد ديد. و گذشته از آن، نفس جزا دهي كجروان، خود دلالت بر رحم خداوند و عدالتش دارد.

 در جواب ديگرش گفتم كه خداوند شيطان را بر انسان تسلط نداده است؛ بلكه در بدو پيدايش انسان، عظمت آدم را بر شيطان با دستور سجده بر آدم تجلي داده است و دليل رانده شدن شيطان از جمع خاصان هم تن ندادن به سجدهء آدم بوده است و خداوند هم به دشمني انسان و شيطان، تذكرات و اشارات زيادي نموده است كه چون شيطان تباهي و نابودي خود را از سبب آدم مي داند، طبعاً با فرزندان او دشمني خواهد داشت. خداوند، آدم را برشيطان عظمت داده اما گاهگاهي خود آدمي زاده، شيطان را بر خود تسلط مي دهد.

در جواب سوال ديگرش هم گفتم كه به اعتقاد ما، پيامبران الهي پاك و معصوم هستند و يعني آنها به درجه اي از ايمان و خدا شناسي مي رسند كه به واقعيت هاي حقيقي موجود در نظام عبد و معبوديت آشنايي پيدا مي كنند و با درك ارزش عبادت معبود، قطعاً گرفتار نافرماني نمي گردند.

و باز برايش گفتم كه در كتاب ها خوانده ام كه انسان در ميدانهء بي انتهايي از خاك تا خدا قرار دارد و تا هر مرحله اي كه بخواهد ترقي كرده مي تواند. و گفتم: اگر از خاك بد و كم قيمت خلق شد و يا در وقت نسلگيري و تولد از كانالهاي كثيف عبور مي كند، قطعاً حكمتي در آن نهفته است كه برخي از صاحبنظران گفته اند كه وقتي انسان، بالغ مي شود و مي بيند كه بر دو نيروي بي مانند علم و اراده چيره گي دارد، مغرور نشود و بداند كه از چندان خميرهء خوبي سرشته نشده است.

بحث ما همچنان ادامه داشت كه ما را براي خوردن غذا دعوت كردند. ديگران رفتند اما من نرفتم؛ يعني نخواستم بروم. من مي خواستم به يك حيله اي بيرون از برنامه غذاي طوي، غذا بخورم. چون شنيده بودم كه دوغي را كه براي"تيپشي" (نوعي غذاي مركب از نان فطير، دوغ و روغن) تهيه كرده اند تاريخ تير شده است و به همان جهت گفتم كه من چندان ميل به غذا ندارم؛ مخصوصاً كه دوغ هم نمي خورم البته اين كلام آخر را پس از آن گفتم كه خود را شكم درد نشان داده و اگر نه غذاي هميشگي و در تقدير و سرنوشت نوشته شدهء ما ملاها، همان دوغ است و قروتي. من مي خواستم براي خودم در جاي ديگري غذايي را شكار نمايم.

وقتي مهمانداران فهميدند كه من دوغ نمي خورم، به من پيشنهاد دادند كه لحظه اي صبر كنيد تا شما را با شخص شاه و شاه بالاهايش غذا بدهيم. من هم قبول كردم و شكمم را نويد دادم كه در كاسه شاه، از چيز خوبي، پرش خواهم كرد.

وقتي شاه و اطرافيانش آمدند، من هم با آنها رفتم و در جمع شان نشستم و غذا خوردم و بعد به مسجد آمدم و به انتظار نشستم تا در وقت لازم، تشريفات لباس بوشاني داماد، كارهايم را انجام داده و لُنگي خويش را به دست بياورم.

خانوادهء عروس بستهء لباس شاه را به مسجد آوردند و به ما هيچ تكليف ندادند كه دوباره به خانه اش برويم و اين كار را در خانهء پدر عروس انجام دهيم. من تشريفات را انجام دادم، آب دعا كردم و با صلوات هاي پي درپي به بهانه هاي مختلف، تمامي تكه هاي لباس شاه را به جانش دادم و لُنگي كه قلبم براي آن مي طپيد را هم دريافت كردم.

به شاه و برادران شاه و تمام اطرافيان و وابستگانش مباركي دادم. ديگران هم مباركي مي دادند و اطرافيان و ابستگان دور و نزديك فاميلي شاه مي آمدند و حلقه هاي گل مصنوعي كاغذي پاكستاني را به گردن شاه مي انداختند.

در كوهستان رسم است كه بايد گيلاس آبي را كه براي تبرك لباس شاه دعا مي شود، مال آخوند باشد ولي من گيلاس آب را به يكي از جوانان دادم.  من نخواستم بگيرم؛ چون جايي براي نگهداري آن نداشتم و خانه هم دور بود كه مي فرستادم و وقتي پدر داماد لُنگي هاي عروسي را به اطرافيان مخصوص خود توزيع مي كرد، من هم يكي از آنها را دريافت كردم و از به دست آوردن آن، سخت خوشحال گرديدم.

مردم از مسجد بيرون رفتند و من هم با جمع اندكي از مردم كه پهلوي من، در مسجد مانده بودند، مسجد را ترك كرديم و در بيرون مسجد، منتظر خروج عروس از خانهء پدري اش شديم. تا با دعاي خير، هنگام خروج، آخرين تشريفات اين عروسي را هم تكميل نمايم.

قده پا به پاي عروس و داماد، بر موترهاي گلپوش سوار شده و به سوي ديار بخت شان حركت كردند و من هم با همراهان همصحبت خود، پياده به سوي قريهء پدر داماد بازگشت كرديم.  با رسيدن ما در مسجد قريهء داماد، از ما پذيرايي خوبي صورت گرفت. چاي آوردند و نان هاي فطير روغني هم همراهش بود ما هم كه گرسنه و تشنه و خسته بوديم، نان و چاي را خورديم و منتظر مانديم تا با غروب آفتاب كه با سرعت به سوي غروب در حركت بود كم كم براي نماز شام آماده گي بگيريم. و پس از آن هم، نان بخوريم و بخوابيم و براي تكرار فرداي ديگر در زنده گي كاري خود آماده گي بگيريم.

البته جوانان، امشب جشن دارند و در منزل خلوتي كه پدر يا برادر داماد براي شان تهيه كرده اند، جمع هستند و مي گويند و مي خندند و مي رقصند و دنيا بكام شان است و بكام شان هم بايد باشد. من هم براي تمام جوانان، سعادت و سلامت و خوشحالي و خوشروزي آرزو مي كنم، البته از خداوند مي خواهم كه تمام شادي ها و شادكامي هاي جوانان را با احكام شرع و در چوكات شرعيات و عرف مطابق گرداند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 8:26  توسط میر خو زاده  | 

دوشنبه 26 / 10 / .... ساعت هشت و ده دقيقه صبح - باز هم عروسي:

امروز درس تعطيل است. يك جشن عروسي ديگر را پيش روي دارم. من چون شاگردانم اكثراً شوق شركت در مراسم عروسي را داشتند امروز مكتب را رخصت كردم و به شاگردانم فرصت دادم تا از لذت و شوق و ذوق شركت در عروسي محروم نباشند. ديروز ساعت چهار بجه پيشين، وقتي شاگردانم را رخصت كردم، از بچه ها پرسيدم كه فردا مكتب باشد يا ني؟ شاگردانم دو گروپ شدند. يك تعداد از داير بودن مكتب، حمايت كردند و گروپ دوم از رخصتي مكتب، جانبداري نمودند و من فهميدم كه شوق مندان جاري بودن مكتب هم قلباً مايل به رخصتي مكتب هستند و براي رضايت شان مكتب را تعطيل كردم.

در مكتب سنتي ما، بچه ها از آخوند مي ترسند و از ترس آخوند اغلباً خود را به مكتب و چالاني مكتب بسيار علاقمند نشان مي دهند و در رأي گيري ها براي اينكه به باورشان رضايت آخوند را جلب كنند، از داير بودن مكتب، جانبداري مي كنند غافل از اينكه آخوند از آنها كرده بيشتر علاقمند به تعطيلي مكتب است؛ بيچاره شاگردان، با احساس پاك و خيال خام شان، ملا ها را عاشقان سينه چاكدل و سرو پا سوختهء مكتب و مكتبداري مي دانند و از ترس ملاها، خودها را هم طرفدار مكتب رفتن نشان مي دهند.

ديشب، شب بسيار خوشي را گذرانيدم؛ در جمع عده اي از اهل ذوق و هنر و ادب بودم. از هر دري صحبت به ميان آمد، نكات طنز آلود و خنده داري بيان شد و ما هم بسيار خنديديم. معلوم دار است كه اگر شما هم بجاي ما مي بوديد، از خنده شكم درد يا روده بُر مي شديد.

بد نيست يكي از داستان هاي شيرين خنده آور ديشب را براي شما هم نقل كنم تا لا اقل اگر از شنيدن همه داستان ها و فكاهيات ديشب محروم بوده ايد، يكي را شنيده باشيد و در فكاهيات و خنده هاي ما سهيم باشيد:

يكي از دوستان تعريف مي كرد: "سوار بر يك " خر" كه تنها وسيلهء ترانسبورتيشن يا حمل و نقل عمومي در كوهستان است، مسافرت مي كردم. بر الاغ سوار بودم و به يك محلي رسيدم، ديدم سيلاب شده بود و راه را گم كردم. و براي اينكه به بيراهه نروم سوار بر الاغ به سمت دهي كه پيدا بود و از دور معلوم مي شد، حركت كردم تا از كدام كسي سراغ راه مقصد را بگيرم. وقتي به ده رسيدم، ديدم كه يك مرد جوان به همراه زن جواني كه حدس زدم همسرش باشد، علف هايي را كه درو كرده بودند و شايد براي اينكه زير باران نباشد، تر  جمع كرده و به كاهدان برده بودند؛ براي اينكه هوا بخورد و با تابش گرم آفتاب خشگ گردد و گنده نشود، دوباره از كاهدان به بيرون آورده، بهن مي كردند. من وقتي نزديك آنان رسيدم، به آنها سلام كردم. آن مرد جواب سلام مرا گرفته بامن احوالپرسي كرد و حتي تعارف نمود كه بيا به خانه برويم و چاي بخوريم. اما من چون كار داشتم از تعارفش تشكر كرده و به او در مورد چاي، جواب رد دادم. صرف از آن جوان راه جايي را كه مي خواستم بروم را سوال كردم.

من نام منطقه را برايش گرفتم و گفتم كه مي خواهم به آنجا بروم اما سيل آمده و راه را گم كرده ام، نميدانم از كدام سمت حركت كنم؟

آن جوان با شنيدن اين سوال به طرف من سيل كرد و من هم چنان سوار بر الاغ بودم و آن جوان هم به احترام من كه تازه وارد بودم از كار دست كشيده بود و به پيش من ايستاد بود. از قضا دستش را به پالان خرم گذاشته بود، پس از اينكه از مقصدم آگاه شد، از من پرسيد كه:"پياده هستي يا مركب داري؟"

من از سوال او بي اختيار خنده ام گرفت. به سويش تبسم نرمي كردم و گفتم: "خودم هم نمي دانم. ولي اين زنده جان را كه بر او سوار هستم با من همراه هست."

وقتي زن جوان، اين بي توجهي و اين سوال بي جاي را از شوهر يا همخانه اش ديد، نتوانست تاب بياورد. يك قهقهه محكم سرداد و به سوي كاهدان دويده خودش را از پيش چشم ما پنهان كرد. و من هم از خندهء آن زن، به خنده افتادم و به بلندي قهقهه زدم.

وقتي مرد متوجه شد كه چه سوال بي موردي كرده است، از خنده ام ناراحت شد و با ناراحتي، نگاهي دوباره به من انداخت و گفت: "راه ترا نمي دانم و اصلاً راه را بلد نيستم. از هر راهي كه مي خواهي بروي برو، اما زود ترگمشو!"

من ديگر چيزي نگفتم و از ناراحتي او اندكي ناراحت شدم اما به رخش نياوردم و با خود گفتم بيا از بيراهه به سوي مقصدم پيش مي روم. بلكم يك كسي ديگري را پيدا كنم كه راه را بلد باشد و از پياده بودن يا مركب داشتنم هم سوال نكند.

اما وقتي از آنجا دور مي شدم، هنوز صداي خندهء آن زن جوان به بلندي از كاهدان به گوشم مي آمد و من هم مي خنديدم اما وقتي از آنجا دور مي شدم، در حاليكه خود خنده به لب داشتم، دلم اندكي به حال آن زن جوان مي سوخت و مي گفتم خداي نخواسته شوهرش او را بخاطر خنده به بي فكري خود، نرنجاند و آزار نرساند. و من با همين احساس از آن محل دور مي شدم."

تقريباً در تمام ديشب، نظير همين داستان هاي شيرين و خنده آور را مي شنيديم و مي خنديديم.  و اكنون هم كه يكي از آنها را براي شما نقل كردم، باز همان داستان ها به ذهنم مرور مي شوند و مرا خنده مي گيرد و من در حال نوشتن مي خندم، هاه هاه هاه قاه قاه قاه!.

شايد فردا يا فرداهاي ديگر كه نوشته هاي امروزم را بخواهم مرور كنم، بازهم بخندم. يا شايد هم اصلاً هروقت كه در كنج تنهايي مسجد در دوران ملايي ام دلتنگ شدم، اين داستان را بخوانم و غم دل را از خود دور نمايم.

حالا دفتر و دستكم را جمع مي كنم، سرو وضعم را مرتب مي كنم و كم كم آمادهء شركت در جشن عروسي امروز مي گردم و در آنجا چه پيش بيايد، خداميداند، پس تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:45  توسط میر خو زاده  | 
پیوسته به گذشته

و با البداهه گفتم: "به به! امروز چه هواي خوب و گرم داريم، ماشاء الله شاه داماد خوش اخلاق و نيك بخت است كه روز عروسي اش گرم و نيك است."

در واقع من مي خواستم دو تير را با يك نشان بزنم. هم سنت حرف گويي را به جا مي آوردم و هم با تعريف از بخت داماد، دل شاه داماد و اطرافيان او را به دست بياورم و آن ها از من خرسند شوند كه آخوند از بخت داماد تعريف كرده است. و اين جشن عروسي مبارك است.

ولي پيش از اينكه بخواهم چيزهاي ديگري را به سرزبان بياورم،  يكي از پيرمردها در مقابل گفته هاي من به  جواب پرداخته و گفت: "ملا صاحب! اگر داماد چانس مي داشت، امروز هوا ابري مي بود و خوب برف سنگين مي باريد. ما لباس هاي گرم زمستاني را مي بوشيديم و مي رفتيم عروس را آورده به منزل داماد مي رسانديم ولي خوشحال از ريزش برف به دليل كمبود آب بوديم.

همه حرف هاي او را تاييد كردند و من با خود گفتم كاش؛ بجاي تعريف از گرمي هوا يك حرف ديگري را به ميان مي آوردم تا حرفم تاييد مي شد و اين امتياز منفي را نمي گرفتم.

وقتي چند لحظه اي نشستيم يكي از پيرمردان، پيشنهاد كرد كه برويم در يك موتر جايي را براي خود اشغال كنيم كه اگر جمعيت حركت كند، ديگر پيدا كردن جاي بسيار مشكل خواهد شد. از پيشنهادش استقبال كرديم و به سوي يك موتر لوكس كوچك رفته و به آن سوار شديم و بعد فهميديم كه اين موتر مخصوص شاده داماد و جوانان هم سن و سالش بوده است.

وقتي شاه داماد براي حركت آماده شد، ديدم كه يك راست به طرف موتري آمد كه ما در آن جاي گرفته بوديم. بيچاره داماد، وقتي نزديك موتر رسيد، ديد كه موتر را پيرمردان پر كرده و جاي براي جوانان همراه داماد باقي نمانده است،  با اشاره و ايما و ادا و اطوار و شكلگ در آوردن، به ما فهماند كه مي خواهد در مسير راه با هم سن و سالهايش باشد و شاد و خندان سفر را آغاز كند، موسيقي گوش كند و فكاهي بگويد و بشنود و شاد شاد باشد.

وي مي خواست كه ما خجالت بكشيم و ادا و اطوارهاي وي را فهميده به افتخار وي از موتر پياده شده سراغ موتر ديگري برويم. و جاي رفقايش را در ركاب او خالي نماييم. ولي ما زرنگتر از آن بوديم و اصلاً به روي خود نياورديم و گويا از ادا و اطوارها و شكلگ درآوردن هايش چيزي را نفهميديم. تازه شروع كرديم به تعارف و احوالپرسي و خوشامدگويي به شاه داماد و بيان احساس خوشي از اينكه در اين مسافرت نيك و ميمون با شاه همراه  بوده و در ركاب او مي باشيم. بيچاره شاه داماد هم وقتي ديد كه تيرش به سنگ خورد، چيزي نگفت و با اكراه به موتر سوار شد. البته زياد اصرار كرد كه لااقل يكي از رفيقانش را سوار موتر كند ولي موتروان جواب رد داده و گفت كه ظرفيت موترش تكميل است و يك نفر از جوانان را هم سوار نكرد. من فهميدم شاه چندان دل خوشي از اين كار ما ندارد. ولي خوب در برابر اتفاق افتاده اي قرار گرفته بود و رويش نشد كه صريحاً به ما بگويد كه از آن موتر پياده شويم.

شاه سوار موتر شد و موتر به سوي ديار دور دست پدر عروس حركت كرد. راه حدوداً يك و نيم ساعت دور بود و ما بايد اين فاصله را طي مي كرديم. معمولاًدر چنين مسافرت هاي شاد و در چنين مسافت هايي، تيپ هاي موتر روشن مي شود و آواز نوارهاي شاد موسيقي بلند مي شود، صداي خنده و گفتگو و بگو و بخند شنيده مي شود. مزاق و ساعت تيري جريان پيدا مي كند ولي چون ما اين كاره نبوديم و همراهان، همه پير بودند و من هم ملا؛ موتر حامل شاه ساكت و آرام به سوي مقصد پيش مي رفت. و  داخل آن هيچ رنگ و بويي از موتر شاه نداشت و از بيرون هم كه در ميان خاك گم بود.

شاه از موتر وان خواست تا تيپ موتر خود را روشن كند تا لا اقل، يك موسيقي شاد را براي شاه پخش كند ولي موتروان رعايت شرم حضور ما را كرده و گفت كه موسيقي شنيدن در حضور ملا و ريش سفيدان بي شرمي و اسائه ادب بوده و او خود را از ارتكاب چنين كاري معذور دانست.

من ته دلم به حال شاه بي ياور و بي لشكر و محاصره شده در ميان لشكر پيران و دلشكسته گان سوخت و با خود گفتم پيچاره حتي در روز عروسي اش هم نمي تواند آنچه را دلش مي خواهد انجام دهد. البته من مي خواستم بگويم كه من در برابر ساز و آواز، كدام حساسيت و مخالفت جدي اي ندارم و شما هم مي توانيد تيپ موتر تان را روشن نماييد، اما تا مي خواستم حرفم را به زبان بياورم، ديدم جو ايجاب نمي كند و جلو دهانم را گرفتم و حرفم را قورت دادم، مخصوصاً با توجه به اينكه يك امتياز منفي را از اظهار نظر در مورد گرمي هوا گرفته بودم و اگر به موسيقي هم علاقه نشان ميدادم، دو امتياز منفي مي شد و با گرفتن دو امتياز منفي در يك روز، حيثيت اجتماعي خود را از دست مي دادم.

موترحامل ما در حركت بود و باقي مانده قده هم سوار بر يك موتر كاماز روسي به دنبال ما حركت مي كرد. در آن موتر، آزادي مطلق وجود داشت، صداي تيپ ها به گوش مي رسيد، آواز خنده و هياهوي شادي بلند بود و چهره جوانان، شاد و خندان به نظر مي رسيد. البته تعدادي از جواناني كه در موتر لوكس شاه جاي خود را به نفع ملا و پير مردان از دست داده بودند، مقداركي ته دل ناراحت بودند. البته من اين را حدس زدم با آنكه از چهره هاي شان مي توانستم ناراحتي و دل گرفتگي شان را بخوانم.

در مسير راه چييز خاصي اتفاق نيافتاد و فقط مقداركي روي مسئله نصوار و سگرت و چلم بحث صورت گرفت. عده اي از مسافرين از چلم و نصوار تعريف كردند و عده اي ديگر نيز جانب سگرت را گرفتند و گفتند با نشه اي كه سگرت دارد غم دنيا را از دل آدم بيرون مي كند و بخش ديگري نيز بيرق مخالف را به پاي چلم كشي و سگرت و نصوار را بالا كردند و گفتند كه از خانواده مواد مخدره به حساب مي آيد. و من در جمع مخالفين بودم چون خودم اعتياد به اين مواد ندارم و قطعاً طرفدار استعمال هيچ يك از آنها نيز نيستم.

يك ساعت بعد، به ده پدر عروس رسيديم. مردم آن ده منتظر ما بودند. تا رسيديم به ما خوشامدگويي و تعارف كردند و براي ما چاي آورده و رسم ادب را بجاي كردند. نان چاشت را هم بلافاصله تدارك ديدند و چاي تكراري و قد راست كن را هم بعد از نان از ما دريغ نكردند.

وقتي شكم تمام قده پر شد و خدمتگذران اطراف ديگ، اطمينان پيدا كردند، نوبت به "ماليده" خوراني به داماد رسيد. آنها داماد را براي ماليده خوري به خانهء پدر عروس دعوت كردند.

ماليده؛ يك نوع از غذاي كوهستان است كه از خُرد شده بسيار نرم نان فطير با روغن تهيه مي گردد كه البته با ريختن مقداري شكر يا قند روي آن، شيريني هم پيدا مي كند. گذشته از طعم خوب ماليده، چون پس از ماليده خوري لباس شاهي يا دامادي داماد را به تنش مي كنند، تمام مردم سعي مي كنند كه در ماليده خوري شركت كنند. البته ماليده خوردن مقداري خرچ هم دارد؛ زيرا بعد از مراسم ماليده خوري، يكي از مهمانداران، قاب خالي را مي آورد و از مردم بول جمع مي كند.  نمي دانم براي چي؟ يا كي؟ اما از قديم همين رسم مانده است. آن روز وقتي ماليده خوري تمام شد، لباس داماد را آوردند تا به تن داماد بوشانيده شود. لباسهايي جديد شاه داماد در ميان  يك دستمال  نو وكاغذپيچ پيچانده شده بود و من بايد با باز كردن گره دسستمال، اولين تشريفات لباس بوشاني يك داماد را در حرفهء ملايي ام انجام ميدادم. من گره لباس شاه داماد را باز كردم ، مقدار آب پاك دعا كردم. چند قلپ ازآب دعا شده را داماد نوشيد و باقي مانده آب دعا شده را براي مباركي لباس دامادي شاه داماد، نم نمك روي تمامي اجزاي لباس  جديدش پاشيدم.

وقتي به تمام قطعه ها  و پارچه هاي لباسش آب پاشيدم، صلوات گويان بوشاندن لباس را شروع كردم.

هر تكه اي از لباس را كه شور ميدادم و مي خواستم به تن داماد بدهم، به يك بهانه اي صلوات مي گفتم. به تبع رواج تاريخي كوهستان؛ ابتدا لنگي شاه را كه از آن به تاج تعبير مي گردد را به سر شاه بسته كردم. و به ترتيب تمام تشريفات  لباس بوشاني را با دعا و صلوات انجام دادم. و پس از آن هم دعاي خيركردم. من در دعاهايم آرزوي زندگي خوب و خوشبختي را براي عروس و داماد كردم و براي ديگر جوانان نيز آرزوي وصال و به كام رسي را نمودم و وقتي هم مراسم ماليده خوري و تشريفات لباس داماد انجام گرديد، من به همراه  همراهان، به پيش مسجد آمديم تا با خروج عروس از منزل پدري اش، به همراه زوج خوشبخت جوان به سوي خانه مشترك شان، آنان را همراهي نماييم.

البته رسم است كه وقتي عروس از خانه پدري خود بيرون مي گردد و مي خواهد بر اسپ سپيد بخت سوار شود و يا به رسم پيشرفتهء كنوني به چوكي موترگلبوش تكيه زند، باز هم سراغ ملا را مي گيرند و از او مي خواهند كه به افتخار موتر سواري يا اسپ سواري عروس، دعا كند. ولي در آن عروسي از من نخواستند كه دعا كنم و من هم اصراري براي دعا كدن نداشتم؛ چون لُنگي خود را كه به ختم ماليده خوري و لباس بوشاني داماد بسته بود را به دست آورده بودم و اگر براي عروسي هم دعا مي كردم دعاي رايگان بود و دعاي رايگان هم چندان به دل نمي چسپد.  من خوشحال بودم كه اولين لُنگي خود از يك عروسي را دريافت كرده و به حقم رسيده بودم. البته بدون اينكه نسبت به كيفيت لُنگي توجهي داشته باشم كه در آن صورت، شيريني به دست آوردن آن، از دلم مي رفت. چون از آخر اول بود.

ما پس از آن به سوي محل وظيفهء خود و خانهء داماد حركت كرديم، از آن طرف در ركاب داماد آمده بوديم و از اين سوي در ركاب عروس مي رفتيم. مرا در چوكي يك كاماز روسي سواركرده بودند و همراهانم هم در بادي آن موتر جاي گرفتند. در مسير راه موتروان، نوار موسيقي را روشن كرد. من هم اعلام مخالفت نكردم. يعني نخواستم جوانان پرشور و احساس را از خود برنجانم. يا فرصت شوق و ذوق و شادي و خوشي را از آنان بگيرم، ما همگي با خوشحالي و به سلامتي به مقصد رسيديم، با احساس خرسندي از اينكه دلي را به دلداري رسانيده ايم.  و من در اين ميان از همه كرده خوشحال تر بودم. چون اولين تشريفات يك جشن عروسي را با كاميابي به پايان رسانده بودم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:28  توسط میر خو زاده  | 

يكشنبه 25/10/... ساعت يك و نيم بجه پيشين

الآن تازه شاگردانم نماز خوانده اند و درسهاي خود را شروع كرده اند. شاگردانم با داد و فرياد و به بلندي درس مي خوانند. من به شاگردانم مي گويم زياد سروصدا نكنيد و به آرامي درس بخوانيد، اما بچه ها قبول نمي كنند. البته من هم زياد حساسيت ندارم كه آنها آرام درس بخوانند يا فرياد بزنند ولي شاگردانم دوست دارند در خواندن شان به بلندي و با داد و فرياد همراه باشد. راستش سنت درسخواني در مكتب هاي ما بر پايهء بلند خواني و جيغ و داد استوار است و الآن هم اگر شاگردانم بخواهند در سكوت درسهاي خود را مطالعه كنند، راضي نيستند و قانع نمي شوند. قديمي ها حتي تاكيد ملاها بر بلند خواندن و داد و فرياد بود. حتي بعض ملاها چوب هاي تأديب را به بر زمين مي زدند و فرياد مي كردند بخوانيد! بخوانيد! بلند بلند بخوانيد ولي حالا مردم طرافدار آرامش و سكوت مي باشند.

امروز كار خاصي نكرده ام و اتفاق خاصي هم نيفتاده است كه لازم به ذكر باشد. و از همين رو در اين فرصت، من مي توانم ماجراي خاطره انگير روز شنبه 17/10 را ياد داشت كنم. البته در همان هفته، يك مراسم شاد عروسي ديگري هم داشتيم اما نمي دانم فرصت پيش خواهد آمد تا در لابلاي خاطراتم بنويسم يا با عدم فرصت از يادم رفته و از خاطره ام محو خواهد شد، تا بعداً معلوم گردد.

براي شركت در مراسم عروسي كه قرار بود روز شنبه برگزار گردد، قبلاً مرا هم دعوت كرده بودند و من بايد روز شنبه ساعت هشت صبح در محل تجمع " قُدَه" حاضر مي شدم تا به همراه قده و در ركاب شاه داماد براي آوردن عروس به طرف خانه پدر عروس برويم. و پس از پذيرايي و صرف غذايي كه از طرف پدر عروس براي قده تدارك ديده شده، عروس را به اسپ سپيد بخت سوار كرده به همراه شاه داماد به خانه بخت برسانيم.

از آنجاييكه جشن عروسي، يك ميلهء بسيار خوب و جذاب و خوشحال كننده است، قطعاً پرطرفدار و خيال انگيز هم مي باشد و براي مردم و مخصوصاً جوانان بسيار محبوب و قابل استقبال است.

من آن روز در ساعت اول كاري ام، نوشته هاي شاگردانم را كنترول كردم. بيچاره شاگردانم آن روز هم رخصتي نداشتند و مجبور بودند كه درس بخوانند. مي دانستم كه آنها دل شان براي رخصتي مي طپد، اما كاري نمي توانستند انجام بدهند، ملاي شان ميله مي رفت و آنها در مسجد مي ماندند و مجبور بودند كه تا پيشين فرياد بكشند كه "الف نداره، ب يك نقطه به سر داره."

شاگردان بلند پايه ام را درس دادم و ديگر بچه ها را به شاگرد ارشدم تحويل كردم كه هم مكتب را اداره كند و هم بچه ها را درس بدهد. من براي ادارهء صحيح مكتب و اينكه بر وظيفه ام تسلط داشته باشم، يك طالب رسمي و كرايه اي گرفته ام كه در انجام وظايف ملايي تقريباً همكارم مي باشد.

آن روز بعد از ساعت هشت صبح، براي اينكه بي قانوني نكرده و سر ساعت دعوت شده رسيده باشم، به همراه يكي از شاگردان كلان خود به محل تجمع قده رفتيم و ديديم همه دعوت شده گان جمع شده اند. جوانان همسن و سال و رفيقان شاه داماد براي ابراز شادي بيشتر، خود را به تميزي و ستره گي آراسته بودند، لباسهاي نو پوشيده بودند و تيپ ريكاردر ها را روشن كرده بودند و صداي خواندن فيته هاي شاد موسيقي پشتو و فارسي و ...، به بلندي به گوش مي رسيد.

گوش دادن به موزيك و موسيقي و بيت خواني و آهنگ سرايي در ميان مردم پرعقيده كوهستان تقريباً وجهه قبيح دارد و گوش دادن به آنها كار خوب به حساب نمي آيد. و ملا ها هم اكثراً در محافل عمومي و ملاء عام از مخالفين جدي آوازخواني، بيت شنوي و موسيقي گوش دادن مي باشند، البته در خفا خدا مي داند كه چه كسي چه چيزي را دوست دارد؟

من خودم ميانه چندان بدي با موسيقي ندارم اما علي الظاهر در محل وظيفه ام، بايد يكي از مخالفين سرسخت ساز و آواز باشم و به همين خاطر و براي اعلام مخالفت با آوازخواني، وقتي به پيش خانهء داماد كه قده در آنجا جمع شده بود، رسيديم و به جوانان نزديك شدم. براي اينكه خودم را از محل پخش ساز و سرود گوشه كرده باشم، در فكر پيدا كردن يك جاي ساكت و آرام در يك گوشه اي بود.

البته به شاگردم پيشنهاد كردم؛ بهتر است ما تا وقت حركت قده به مسجد برويم، ولي او گفت شايد زمان حركت نزديك باشد و بيا در يك گوشه اي جاي مناسبي را پيدا مي كنيم و من فهميدم كه شاگردم در واقع مي خواهد از دور، يك چيزهايي از موسيقي، گوشش را بنوازد. ما براي پيدا كردن جاي مناسب به طرف جمعيت رفتيم. وقتي به جمعيت نزديك شديم، ديديم چند نفر ريش سفيد، در گوشه اي نشسته اند و به ديوار تكيه داده اند و وقتي من چشمم به آنها افتاد احساس راحتي كردم و به سوي شان حركت نمودم و به دل خود گفتم حالا هم فال است و هم تماشا؛ هم با گوشه گيري از جمع جوانان با موسيقي اعلام مخالفت كرده ام و هم يك چيزهايي از آواز ساز و دُهل و سُرنا را از راه دور مي شنوم و آواز دهل شنيدن هم از دور خوش مي باشد.

و وقتي به جماعت پيران نزديك شدم،  به احترام من از جاي برخواستند با من سلام عليك كردند و من در ميان شان، در جايي كه برايم در جمع شان خالي كردند نشستم و به ديوار تكيه دادم. روز بدي نبود، هوا صاف بود و مقداري گرم، شبيه روزهاي بهاري يا پاييزي . ما در آنجا منتظر حركت موترها بوديم و چون بايد عروس را از يك نقطه اي دور مي آورديم، بايد با موتر مي رفتيم.

در كوهستان، رسم است كه اگر يك جمع چند نفري كوچك حتي براي چند دقيقه هم با حضور ملا در جايي شكل بگيرد، ملا بايديك چيزي براي گفتن داشته باشد و با پيش كشيدن كدام گپي و مسئله اي، سر رشتهء مجلس را بدست بگيرد. آن روز هم به محض ختم احوال پرسي و نشستن بر سرپا، پيش از اينكه نشيمن گاهم به زمين بچسپد، نا خود آگاه ديدم كه  چشم ها به دهن من دوخته شده اند و انتظار شنيدن گپي را دارند. من هم ناخواسته و براي اينكه جواب انتظار شان را داده باشم به صحبت شروع كردم.   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 15:14  توسط میر خو زاده  | 

شنبه 24/ 10 / ........ ساعت چهار و يازده دقيقه بعد از ظهر:

من امروز درسها و وظايف خويش را تمام كرده ام و بچه ها را هم رخصت كرده ام. من هستم و تنهايي كنج مسجد و در يك ساعت وقتيكه تا تاريكي مغرب مانده است فرصت دارم تا اگر بيادم بيايد، خاطرات روزهاي قبل و هفتهء پيش كه فرصت ياد داشت كردن آن را نداشتم، تحرير كنم.

امروز اتفاق خاصي نيفتاد و من طبق معمول صبح اول وقت سرمكتب آمدم. البته من هميشه سر مكتب هستم چون شبها هم در مسجد مي خوابم. ولي امشب در مسجد نبودم. صبح زود به مسجد آمدم تا در اول وقت كاري، سر كار و وظيفه حاضر شده و نوشته هاي شاگردانم را كنترول نمايم.

تعدادي از شاگردانم غيبت داشتند وقتي از ديگران پرسيدم گفتند كه امروز پايوازي است تا مقدمه يك جشن عروسي ديگر را هم فراهم نمايند. هفته پيش و اين هفته را شايد بتوان هفته خوشي ها و ايام وصلت و كاميابي ها نام كرد. چون شاهد دو جشن عروسي بودم و دو تاي ديگر هم قريب الوقوع هستند.

اين جا از قديم رسم مانده كه پيش از برپايي مراسم عروسي خانواده داماد خانواده عروس را مهمان مي كنند كه اين مهماني، بنام خانه ديدن ياد مي شود و مقصد از اين مهماني آمدن خانواده عروس به خانه داماد براي آشنايي بيشتر با وضعيت زندگي و رفتاري و اخلاقي خانواده داماد مي باشد و پدر عروس سعي مي كند كه در اين مهماني تمام كساني را كه به نحوي باوي رفت و آمد خانوادگي و تبادله مهماني دارند، باخود بياورد تا راستگويي شاعر تصديق گردد كه :

خرج اگر از كيسه مهمان بود+ حاتم طايي شدن آسان بود.

البته مي توان در اين مجلس ها در شعر شاعر، دستبردي زده و بجاي مهمان كلمه دوستان را استعمال كرده و گفت كه خرج اگر از كيسه دوستان بود...  يكي از رسومات از قديم الايام مانده كوهستان در جشن هاي عروسي، لنگي خوري و شال خوري است و وقتي در خانواده كسي، دختري عروس و يا پسري داماد مي گردد، به رسم ياد بود، به تمام كسانيكه با خانواده دوطرف قرابت و رفت و آمد دارند، لنگي يا شال داده مي شود. به اين رقم كه به مردان لنگي و به خانم ها يا بقول كوهستان سياسر ها شال يا لاته و روسري داده مي شود.  معمولا پدر عروس، تمام كساني را كه در زمينه با ي گز وخورد داشته و از وي توقع لنگي گرفتن را دارند، به همراه خود در مهماني خانه ديدن شركت داده و در همان مجلس لنگي هايش را مي دهد چون در روز خانه ديدن تمام خرج ها به دوش پدر داماد بوده كه موظف به استقبال و پذيرايي خوب و شايسته از خانواده عروس مي باشد. هم غذا را پدر داماد تهيه مي كند و هم لنگي ها را او مي خرد و اين بهترين فرصت براي پدر عروس است تا گرفتگي هايش از مردم را پس بدهد.

البته اين لنگي خانه ديدن به ملا هم مي ميرسد. يعني ملا هم در مراسم شركت مي كند و لنگي خود را از طرف پدر عروس دريافت مي كند. البته ملا در روز بردن عروس هم از طرف پدر داماد، لنگي دريافت مي كند. اما اين لنگي را به آساني بدست نمي آورد بلكه پس از آن نصيبش مي شود كه تمام تشريفات لازم عروسي را انجام داده، به داماد كالاي دامادي بپوشاند و به پاي ركاب عروس، دعاي خير بخواند.

در مهماني امروز كه براي پاي وازي و خانه ديدن از سوي پدر داماد ترتيب يافته بود، من توقع داشتم كه از جانب پدر عروس در مهماني دعوت گردم. چون پدر عروس از رعيت هايم بود و من فكر كردم كه او مرا دعوت مي كند تا هم در مجلس شان شركت كنم و هم لنگي خود را كه بر پدر عروس حق داشتم دريافت نمايم. البته همه پيش بيني مي كردند كه من در مجلس دعوت شوم. حتي نوبت دارم هم به هواي اينكه من در مجلس خانه ديدن مي روم، نزديك بود كه تهيه نان چاشت مرا نكند ولي نميدانم چرا پدر عروس مرا دعوت نكرد.

خوب من از وي شكايت نمي كنم. شايد يادش رفته بود و يا شايد مرا ذيحق نمي دانست. البته يادش كه نمي تواند رفته باشد؛ چون اتفاقاً قبل از ظهر همين روز و نزديكي هاي ساعت مهماني رفتن، پدر عروس پيش من آمد و براي رفع درد چشم خود از من تعويذ گرفت و نوبت دارم، هم همان آمدن وي را به پيش من نشاني دعوت وي از من براي مهماني دانسته و نزديك بود كه غم نان چاشت مرا نخورده و مرا گرسنه بگذارد.

بعد از ظهر، با احساس اينكه يك مهماني و مهم تر از آن يك لنگي را از دست داده ام، مقداري با ناراحتي غير محسوسي كارهايم را آغاز كردم. خوب آدمي زاد است و حريص. وقتي فايده هاي پيش بيني شده از چنگش در مي رود، احساس دلتنگي مي نمايد. ساعت 12 بجه به مسجد آمدم، نماز را ادا كردم و بعد هم شروع كردم به چك كردن نوشته هاي ظهري شاگردان مكتب. شاگردان مكتبم، صبح و چاشت نوشته دارند كه بايد كنترول شود و در اين كار شاگرد ارشدم هم، بامن همكاري مي كند.

امروز تمام نوشته هاي بچه ها و دختران را شاگردم باز بيني كرد تا من فرصت داشته باشم دو مقاله در زمينه هاي اجتماعي براي دوشاگردم كه كاغذ براي نوشتن مقاله بمن سپرده بودند بنويسم.  مقاله ها را نوشتم و وقتي به شاگردانم تسليم دادم، آنها بسيار خوشحال شدند و من هم از خوشحالي آنها شاد گرديدم. آن بچه ها مي خواستند چنانچه كدام مجلس وعظ و خطابه اي تشكيل گردد؛ اين مقاله ها را قرائت كنند و به مردم بفهمانند كه كم كم چيز هايي ياد گرفته اند و آهسته آهسته به مرز ملايي نزديك مي گردند.

شاگردانم را پس از كنترول نوشته هاي شان، براي نماز خواندن به قطار كردم. صف نماز جماعت تشكيل شد؛ دختران مكتب پيش نمازي دادند. من برنامه اي تهيه كرده ام كه در آن، دو روز دو گروپ از بچه ها و در روز سوم يك گروپ از دختران پيش نمازي مي دهند و اين نوع، به نوبت نمازگزاري تقريباً در زمينه يادگيري نماز براي شاگردانم مؤثر واقع شده است. پس از  اداي نماز، شاگردان به خواندن درس هاي شان شروع كردند وپس از اينكه ساعتي را درس خواندند، آنها را براي تفريح به بيرون فرستادم تا در فراغت و خاموشي، چاي پيشين را صرف كنم.

روزانه شاگردان مكتب دو بار تفريح دارند؛ يك دفعه قبل از ظهر نيم ساعت و در وقت دوم بعد از چاشت هم 15 دقيقه به تفريح مي پردازند. من پس از چاي، دو قطعه شعر از جناب حافظ شيرازي را روي تخته نوشته كردم و براي شاگردانم معني نمودم تا بچه هاي مكتب، با كمله ها و معاني فارسي آشنايي پيدا كنند.

من تقريباً هر روز، چند قطعه شعر فارسي روي تخته مي نويسم و براي شاگردانم معني مي كنم و بر اين باور هستم كه نوشتن شعر و معني كردن و توضيح دادن كلمات آن براي يادگيري لغات و جملات فارسي بسيار كمك مي كند.

بعد هم براي شاگردان خوردسالم، الف ، ب، ج كار كردم. مقداري كلمه نويسي و تركيب بندي حروف در كلمات و جملات فارسي را براي شان ياد دادم. من در حرفه ام وقتي به شاگردانم كلمات فارسي را ياد مي دهم يا شعري را مي نويسم، بيشتر از كلمات مكتب، علم، سواد، فرهنگ، تربيت و جمله ها و شعر هايي كه په علم آموزي و ساده يادگيري و تحصيل فن و هنر اشاره دارند و مردم را تشويق مي كنند استفاده مي كنم تا ذهنيت بچه ها با سواد و فرهنگ و علم و هنر آشنايي پيدا نمايد.

پس از خاتمه آموزش الف و ب براي خوردسالان براي شاگردان بزرگترم دعايي كه معمولاً در نذرها و نان گرم و خيرات مورد استفاده بود را ياد دادم و از همان بچه ها امتحان حفظ آيت الكرسي كه قبلاً سفارش كرده بودم را گرفتم. بعضي از شاگردان حفظ كرده بودند و بچه هايي هم كه قادر به حفظ نشده بودند را يك تنبيه سبك كردم و از گوش شان كشيدم كه تا هفتهء بعد حتماً اين آيات را ياد بگيرند و در آخر هم بچه ها را رخصت كردم و به من فرصتي دست داد تا اين سطر ها را بنويسم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 15:13  توسط میر خو زاده  | 

جمعه 23 / 10 /... ساعت دو و دوازده دقيقه بعد از ظهر:

شايد باور تان نشود كه بنويسم از همان پنجشنبه هفته قبل تا كنون حتي براي نوشتن يك سطر هم وقت پيدا نكرده ام. من مي خواستم در ايام تعطيلات پايان هفته قبل، خاطرات يك هفته اي كه سپري كرده بودم را بنويسم ولي فرصت ميسر نگرديد.

در همان پنجشنبه قبل، به من گوشزد كردند كه بايد در روزهاي جمعه و رخصتي، براي احوالگيري از رعيت هايم در قريه هاي ديگر، به مساجد شان بروم و از سلامت شان، اطمينان پيدا كنم. آخر رسم است كه ملا بايد در ايام تعطيلات، يك سركشي از رعيت هايش داشته باشد. و من هم همان روز پنجشنبه قبلي اين كار را بايد انجام مي دادم كه انجام دادم.

همان پنجشنبه گذشته، ساعت دو و پانزده دقيقه بعد از ظهر به طرف ده بالايي كه از مجموعه رعيت هايم بود روان گرديدم تا پايبندني خويش را به سنت رعيت بيني اعلام كرده باشم. البته من تا آن زمان به آن مسجد نرفته بودم و با رعيت هاي مربوطه آن مسجد، آشنايي پيدا نكرده بودم و وقت رفتن هم نمي دانستم كه از اينكه با اهالي يكي از مساجد منطقه اي كه در آن موظف هستم، آشنايي پيدا مي كنم چه احساسي مي توانم داشته باشم؟

وقتي در آن روز به طرف ده بالايي روان شدم، براي اينكه تنها نباشم، شاگرد ارشد مكتب خانه ام را نيز همراه خود گرفته بودم. ما به محض بيرون شدن از مسجد محل اقامت و حركت به سمت ده بالا، متوجه گرديدم كه در مسير راه، جوانان ده، مشغول بازيها و سرگرميهايي هستند كه در ذهينت مردم كوهستان، جزء افعال قبيحه، به حساب مي آيند. آنها گرد هم جمع شده بودند و " شيغَي" بازي مي كردند.

من موظف هستم كه نه تنها خودم در اين قسم بازيها و سرگرميها شركت نكنم بلكه ديگران را هم بايد از ارتكاب اين نوع سرگرمي ها حتي الامكان منع و نهي نمايم. ولي چون اصلاح جواناني كه به مكتب نمي آيند، جزء وظايف رسمي و تعيين شده من نيست، من تصميم نداشتم كه در برخورد با جواناني كه مشغول بازي اند، حرفي بزنم يا آن ها را تقبيح نمايم.

اما توقع داشتم آنها از برخورد و رويارويي با من خجالت كشيده و با رعايت شرم حضور، لا اقل موقتا مجلس بجول بازي شان را به هم بزنند و سرگرمي شان را تعطيل نمايند، تا من بدون ا كراه از كنار شان تير شوم.

مردم كوهستان، معمولا به ملا امام مكتب احترام مي گذارند و در حضور ملا امام منطقه كوشش مي كنند تا از انجام بعضي از سرگرميهاي قبيحه، خود داري كنند. و من گمان مي كردم كه جوانان محل وظيفه ام نيز جزئي از شرم داران خواهند بود.

ولي توقع من درست از آب در نيامد. چونكه جوانان مشغول بازي، اصلا به روي شان نياورند كه نا سلامتي آخوند محل مي خواهد از بيخ شان تير شود. و وقتي من رسيدم عده يي از آنها با من سلام و عليك كرده و با اشتياق احوالپرسي كردند اما با دست هاي پر از شيغَي و با سقه هايي كه براي پراگ در دست داشتند. من هم چيزي نگفتم يعني نخواستم كه حرفي بزنم كه احساسات جوانان را جريحه دار كنم ولي فقط سعي كردم كه به سرعت از كنار آنها تير شوم تا شاهد بازي شان نباشم و تا حضور من در كنار آنان، تأييد بازي شان حساب نگردد و بعد ها استشهاد نكنند كه ما آن روز بازي مي كرديم و آخوند صاحب، مسابقه ما را داوري مي كرد.

اما پيش از اينكه با محل بازي شان برسم، تصميم گرفته بودم كه اگر شاگردانم را در حالت بازي يا در كنار بازيگران ببينم، به شدت تنبيه و تاديب نمايم، چون من قبلا شاگردانم را از ارتكاب سرگرميهاي با وجهه هاي نا مناسب منع كرده بودم و براي شان گفته بودم كه اين بازيها، جريمهء حسابي در پي خواهد داشت.

با نزديك گرديدن به مسجد مورد نظر كه مي خواستم به آن بروم، متوجه گرديدم كه جوانان آن قريه نيز به همان بازي مصروف هستند. و با بي شرمي پيش صفه مسجد را بهترين مكان براي بازي شان تشخيص داده اند. من تازه متوجه شدم كه شيغي بازي و توشله لولكان، تنها سرگرمي موجود در منطقه كاري من براي جوانان بيكار در فصل زمستان مي باشد.

زمستان وقتي بارش برف، جامه سپيد را برتن مناطق كوهستانات مي پوشاند، وقت بيكاري و فصل تعطيلات اجباري جوانان كوهستان نيز فرا مي رسد و تا زمانيكه تابش آفتاب گرم بهاري و وزش بادهاي ملايم نوروزي، اين جامهء سپيد را از تن آبادي هاي كوهستان بيرون نكشد، اين بيكار ي ها هم دوام پيدا مي نمايد.

چون بازي ها و سرگرمي هاي سالم و مناسب از قبيل واليبال، فوتبال، كشتي و ديگر ورزشهاي سرگرم كننده و صحت آور، در مناطق كوهستان رونق ندارند، اغلب جوانان براي فرار از بيكاري به شيغي و تشله و ديگر سرگرمي هايي كه جز خشونت نتيجه اي ندارند، پناه مي برند. و از قضا چون اين بازي هاي ناسالم، روي يك فرمول خاص و قبول شده و يك معيار مشخص برد و باخت عيار نمي باشد، اغلب بازي ها و مسابقات و سرگرمي ها، به جنگ و خشونت انجام مي پذيرد.

چون مردم اكثرا خونگرم مي باشند و احساساتي هستند و به محض برد يا باخت، از خوشحالي يا ناراحتي، با ديگران درگير مي شوند.

شايد اگر مردم  اينجا، بيشتر بي سواد نمي بودند، فصل زمستان را  فصل كتابخواني، مطالعات، چيز يادگيري، شعر و مشاعره، قصه خواني و داستان سرايي مي ساختند و يا شايد اگر همين مردم زياد فقير نمي بودند، جوانان توپ و كفش و لباس مي خريدند و خود را با بازيهاي مفيد و سرگرم كننده اي چون فوتبال و واليبال و... كه در تمام دنيا پر رونق مي باشد و در كوهستان هم پايش باز شده و علاقمندان زيادي پيدا كرده است، سرگرم مي كردند و به مثل معروف روح سالم در بدن سالم، هم اوقات فراغت خويش را پر مي كردند و هم انرژي متراكم بدن را به طريق صحيح تخليه مي نمودند و هم بر ميزان آمادگي هاي جسماني و فكري خويش در فصل سرما و بيكاري زمستان كمك مي كردند و يا شايد هم اگر باز هم همين مردم،  امكاناتي را در اختيار مي داشتند مي توانستند، جوانان شان را به فراگيري فنون رزمي چون بوكس و تيراندازي با كمان و تكواندو و اين چيزها سوق مي دادند تا ضمن فرار از بيكاري، قوت روحي و جسمي و رواني براي رويارويي با مشكلات زنده گي پيدا مي نمودند.

آن روز وقتي من به نزديك مسجد رسيدم، ديدم كه شاگردانم هم مشغول تماشاي بازي مي باشند. خوب تماشاي يك كار، علامت دلبستگي به همان كار است. از تما شا است كه احساس اشتياق به يك كار در انسان پيدا مي شود و از همين رو تنبيه شاگردان خاطي ام قطعي بود و كساني را كه امروز به تماشاي بازي شيغي گيرشان كرده بودم قطعا بايد به شدت تنبيه مي كردم، اما آن روز نمي توانستم كار تنبيه شاگردانم را انجام دهم چون روز رخصتي بود و فردايش هم رخصتي روز جمعه بود صرف روز شنبه اش طالبانم بايد تنبيه مي شدند.

البته من وقتي به نزديك مسجد رسيدم طالبانم هم متوجه آمدن من شدند و فهميدند كه جزاي روز شنبه شان بخاطر تماشاي شيغي بازي قطعي است. با شرم و ناراحتي كه من در نگاه شان مي ديدم آمدند و با من دست دادند و احوال پرسي كردند و جوانان هم موقتا از بازي دست كشيده آمدند با من سلام عليك و احوال پرسي كردند. آخر من تازه به مسجد شان مي رفتم و من به همراه شاگرد ارشد خود به مسجد رفتم و يكي از شاگردانم هم بدون اينكه من چيزي برايش بگويم، دنبال چاي كه تنها وسيله عمومي پذيرايي از مهمان در كوهستان مي باشد رفت.

وقتي ما به مسجد وارد شديم، كسي در مسجد حضور نداشت ولي با اطلاع از آمدن من كه ملا امام جديد شان بودم، ريش سفيدان و بزرگسالان ده هم آمدند تا با من معرفت حاصل نمايند. سلام و عليك گفتگو و احوال پرسي گرم شد و مردم شروع به تعارف و خوشامد گويي كردند، با احساس خوشحالي از اينكه من، به حيث ملاي جديد شان انتخاب شده ام. من مي دانستم كه اين تعارفات معمولي و بدون اخلاص و جديت مي باشد. از همان نوع تعارفاتي كه همگي در ديد و باز ديد ها آنانان را بر زبان مي آورند،  از قبيل احساس خوشي از آشنايي با يكديگر يا اعلام خرسندي از انتخاب كسي در كدام سمت جديد و يا حتي اظهار خوشي در مقابل مهمان ناخوانده اي كه اصلا انتظار آمدنش را نداشته باشيم ولي مي آيد و نمي توان از خانه بيرونش كرد و به خانه راه نداد.  به هر حال اين تعارفات، نمك زنده گي اجتماعي قرار دادي است.

آن روز وقتيكه ابراز خوشحالي بعضي از محاسن سفيدان آن قريه را ديدم، دانستم كه از روي شوخي و مزاق مي باشد چون من آن قدرها ملاي چيره دست و صاحب نام و قدرتمند و پرتجربه نبودم كه آنها بر اساس سابقه نيكم از انجام وظيفه موفقانه در مناطق ديگر،  روي من قضاوت مي كردند و در آنجا هم دو سه هفته اي از آمدن من تير نشده بود و من در اين مدت كوتاه نمي توانستم با تمام مهارت، هنر و اقتدار و كيفيت كاري ام را ابراز نمايم تا مورد توجه و علاقه مردم قرار بگيرم. من اصلا تجربه كاري در زمينه ملايي را بصورت رسمي نداشتم و اين اولين دوره ملايي من مي باشد.

با آنكه تعارفات روز مره و ابراز احساسات نيك مزه زندگي اجتماعي و ارتباطات چند جانبه مي باشد، نمي دانم چرا بخشي از توصيف ها و تعارفات، مقداري سرد بوده و به دل نمي چسپند؟ چيزي را كه من آن روز مشاهده كردم.

وقتي پس از تعارفات معمولي، پاي صحبت هاي اصلي و جدي تر بميان آمد، من متوجه شدم كه مردم توقع دارند، من فرزندان شان را در زمينه هاي اخلاق رفتاري به قسم دلخواه آنها تربيت نمايم. و روي اين مقوله نظارت بيشتري داشته باشم و اصرار داشتند كه فرزندان شان طوري بايد بار بيايند كه زياد در ده خود بازي و شوخي نكنند.

نميدانم چرا برخي از مردم زياد بي حوصله هستند و توقع دارند كه وقتي فرزندان شان را به مكتب مي فرستند، آنها رفتار پيرمردان و پيرزنان و افراد سن و سال بالا را تقليد نمايند، شوخي نكنند، آهسته رفت و آمد وحركت داشته باشند و جيغ و داد و فرياد و سرو صدا هم از خود در نياورند. البته رعيت هايم قبلا هم. اين مطلب را در مجالس ديگر و در قريه هاي ديگر براي من گوشزد كرده بودند و دانستم كه اين از خواسته هاي مشترك تمام رعيت هايم مي باشد.

البته من قبلا هم و آن روز هم در برابر اين موضع پيشنهادي مردم مقاومت كرده و گفتم كه وظيفه من تدريس فرزندان شما به شيوه سنتي بوده و تربيت صحيح فرزندهاي تان كار مشترك من و خانواده هاي تان است كه يك توجه دوجانبه را مي خواهد و فقط آخوند نمي تواند در اين قسمت موفق باشد و گذشته از آن بچه هاي خردسال، بايد شوخي و جست و خيز و بازي و تفريح و سرگرمي داشته باشند و بازي و سرگرمي و تفريح و جست و خيز در واقع حق فطري و طبيعي خردسالان مي باشد و ما نبايد كودكان خود را از اين حقوق مسلم محروم نماييم.

ما در صورت دلسوزي به فرزندان خويش بايد سعي كنيم كه شوخي ها و سرگرمي ها و رفتار فرزندان خويش را تعديل كرده از كشيده شدن به ياغي گري و بي ادبي حفظ نماييم. البته من اين مطلب را در يك مجله در سالهاي پيش خوانده بودم و نمي دانم آيا آن نظريه پابرجاست يا به اساس تبعيت مدرنيزه شدن، تغيير كرده است و نظريات سركوبگرانهء جديدي ، جايگزين آن شده است؟

وقتي من اين حرف را گفتم، همگي خنديدند و من هم خنديدم و گفتم شما چرا كم حوصله هستيد و دوست نداريد فرزندان تان در حضور تان تحرك داشته باشند و مايل هستيد فرزندان تان چون پيرمردان ساكت و آرام و بي حركت باشند.

من گفتم شما اطمينان داشته باشيد كه من در برابر بي تربيتي بچه ها سرسختانه قانون وضع كرده ام تا وضعيت رفتاري بچه ها بهبود پيدا كند و مقصد شاعر حقيقت يابد كه:

 هركه مكتب رفت آدم مي شود +  نور چشم خلق عالم مي شود.

من همچنانكه فرصت گير آورده بودم و مي ديدم كه مردم با گوش هاي شنوا حرفهايم را مي شنوند و موضع گيريهايم براي شان تازه گي دارد، به حرفهايم ادامه مي دادم، به آنها گفتم:" من ايده ام تربيت صحيح بچه ها و رفتار مناسب آنان در خانه و اداي سلام و احترام نسبت به كلان سالان مي باشد و ديگر نكته هاي سودمند براي بچه هاي تان ياد خواهم داد.

از مسجد قريه بالايي بعد از اندكي توقف و گفتگو با مردم، دوباره به سوي مسجد محل وظيفه ام حركت كردم تا شب پيش روي را آرام بياسيايم و صبح روز جمعه را در تعطيلي و استراحت آغاز نمايم. و يك روز خوب و خوش را پيش روي داشته باشم.

تا يادم نرفته اين نكته را هم ياد داشت كنم كه صبح همان پنجشنبه چند لحظه، اداره مكتب را به شاگرد ارشدم سپردم و خودم به همراه ريش سفيدان اهل قريه نوبتم براي شركت در يك مجلس فاتحه و اداي تسليت براي بازمانده گان كسي كه به تازگي از دنيا رفته بود، به چند ده پايين تر رفتم. به مسجدي كه در محدوده ملايي من نبود.

به همراه ريش سفيد رفتن به مجلس فاتحه و قرائت اوراد مصيبت و ادعيه قرآني از وظايف اصلي ملا امامان مكاتب است و من هم آن روز آن بخش از وظيفه ام را انجام دادم، به مجلس رفتم و آياتي از قرآن كريم را تلاوت كردم. بعد براي بازمانده گان فرد درگذشته، تسليت گفتيم و سپس ما را براي صرف غدايي كه براي خيرات و ذخيره خير براي فرد در گذشته تدارك ديده بودند راهنمايي كردند و ما هم بعد از صرف غدا به سوي مسجد محل اقامت خود بازگشت كرديم.

صبح جمعه را با احساس خوبي آغاز كردم. البته آن روز من به دو علت خوشحال بودم يكي استراحت و دوم هم فرصت داشتن براي ياد داشت كردن خاطرات هفته قبل كه در آن نه فرصت استراحت برايم پيدا شده و نه وقت كافي براي يادداشت كردن خاطراتم برايم ميسر گرديد.

روز جمعه ظاهرا پيش از ظهر كاري نداشته ام و اگر كاري هم داشته ام الآن يادم رفته و به خاطرم نيست كه چه كار كرده ام؟ چون من اين ياد داشت ها را يك هفته بعد مي نويسم. و اگر نكات قابل ذكري هم بوده فعلا كه جزئي از خاطرات فراموش شده ام گرديده است.

اما نزديك ظهر روز جمعه دقيقا ساعت 11 پيش از چاشت، جواني كه قرار بود روز شنبه شاه داماد شود، پهلوي من آمد و از من براي شركت در جشن عروسي خود دعوت كرد. شركت در مراسم و جشنهاي عروسي جزئي از وظايف اصلي ملا به حساب مي آيد و ملا بايد در مراسم عروسي شركت داشته باشد. و در اوقات لازم تشريفات خاصي را براي عروس و داماد انجام دهد و دعاي خير بگويد.

مردم هم شركت ملا در مراسم و دعاي خير ملا را به فال نيك مي گيرند و ضمنا براي ملا هديه را هم به رسم يادبود عروسي ميدهند و من از اينكه بنا بود روز شنبه در يك مراسم شاد شركت كنم خوشحال بودم. هم فال بود و هم تماشا. هم مكتبم رخصت مي شد و هم چيزي گيرم مي آمد.

با رسيدن ظهر و وقت نان چاشت به خانه نوبت دارم رفتم و غدا خوردم و اندكي پيرامون مسايل مختلف، صحبت كردم. در هر جمعيت و مجلس كه ملا حضور داشته باشد، معمولا از هر در و در هر زمينه صحبت به ميان مي آيد و ملا امام مجلس هم بايد دانسته يا ندانسته در تمام موضوعات مطروحه ابراز عقيده نمايد و رأي خود را نيز بايد نزديك به ثواب يا عين ثواب بداند و به قطعيت بگويد كه حقيقت همين است كه من مي گويم.

معمولا در كوهستان، ملا نبايد در هيچ موضوعي خود را بي خبر و كم اطلاع جلوه دهد و يا بگويد در چنين مسئاله اي خاص آگاهي لازم را در دست ندارم. شنيدن كلمه نه يا نميدانم از زبان ملا براي مردم هم چيز خوبي به حساب نمي آيد و در ذايقه شنوايي مردم طعم چندان خوبي نداد.

در هر وضعيت ملا بايد نظريه پردازي نمايد و مردم هم فهميده يا نفهميده نظر ملا را مي پذيرند. در واقع نه گفتن در يك موضوعي براي ملا كسر شان به حساب مي آيد و نظريه دروغ دادن و حرف از موضوع و واقعيت به دور گفتن بهتر از نه گفتن مي باشد و اين سنت است كه فكر مي كنم حالا ها بايد جريان داشته باشد و تغيير آن شايد فقط توسط ملاهاي پرجرأت و شجاع و يا قشر جديدي از ملايان جوان قابل وقوع باشد.

بعد از صرف غذاي چاشت و اداي نماز پيشين، مقداري استراحت كردم و پس از آن به همراه شاگرد ارشدم كه كمك كارم در تدريس بچه ها و اداره مكتب مي باشد به يك مسجد پايين تر از محل اقامتم كه در حيطه كاري ام بود رفتم.

وقتي وارد مسجد شدم، يكي از رعيت هايم كه آن جا بود دنبال چاي آوردن رفت و يك مهمان هم آنجا بود كه براي شركت در مراسم عروسي همان جواني كه مرا هم دعوت كرده بود به آن ده آمده بود و جوان تازه داماد هم اهل همان مسجد بود.

چند دقيقه با آن مهمان صحبت كرديم و با هم آشنا شديم. وي مي گفت كه از طرفداران سرسخت روحانيون و ملا صاحب ها مي باشد و دوست دارد روزگاري تمام مردم كوهستان از بي سوادي خلاصي پيدا كنند. من هم براي او آرزوي توفيق كردم كه چنين نيت نيك دارد و گفتم كه در آرزوي نيكش با وي نظر شريك دارم.

ما مصروف گپ زدن بوديم كه رعيت هايم هم خبردار شده بودند كه ملا آمده و آنها هم كم كم به مسجد آمدند و با من احوال پرسي كردند. ما دور هم نشستيم و گوش تا گوش مسجد از رعيت هايم پر شده بود. با اينكه انتظار داشتم باز بايد معركه بگيرم و براي مردم در موارد گوناگون صحبت و اظهار نظر نمايم، اما خوشبختانه حرف خاصي به ميان نيامد و پاي جر و بحث و حرفهاي جنجالي به ميان نيامد و فقط بعضي از رعايايم مي گفتند كه فردا در جشن عروسي،  هم سفر هستيم تا در ركاب شاه داماد عروسش را به خانه بختش بياوريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 15:11  توسط میر خو زاده  | 

پنجشنبه 15 / 10 / .... ساعت دو و هفت دقيقه بعد از ظهر:

امروز اگرچه آسمان صاف و كاملا آفتابي مي باشد، اما سردي هوا، بيانگر فصل سرد زمستان است. من نماز پيشين را خوانده ام و يك روز تمام تعطيل كه فردا باشد را به همراه يك روز نيمه تعطيل يعني امروز را در پيش دارم. در پنجشنبه ها مكتب از روي پيشيني رخصت مي باشد و جمعه ها هم كه روز رخصتي است و من از شر سر و صدا و رسوايي و شوخي و شكايت شاگردانم، بي غم مي باشم. اين يك و نيم روز رخصتي، به من هم فرصت مي دهد تا خوب استراحت كرده و خستگي ناشي از يك هفته كار متراكم را از تنم خارج كنم و دوباره انرژي لازم را براي يك هفته كار ديگر، بدست بياورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 8:35  توسط میر خو زاده  | 

چهار شنبه 14/ 10/1379  ساعت هفت و بيست و چهار دقيقه بعد از ظهر يا بقول انگليسي ها پي ام:

پريشب يا دوشب پيش كه مي خواستم شب زيباي زمستاني را توصيف  و يا كار آن روزم را ياد داشت كنم، گرفتار صحبت با همنشينان شدم و نتوانستم بنويسم كه چه شده بود و يا نشده بود؟

راستش من بجز از شبها ديگر وقتي براي نوشتن خاطره و يا داستان ندارم. صبح ها، ساعت 7 برايم چاي صبح مي آورند و به محض صرف چاي، در ساعت هفت و سي دقيقه، شاگردانم جمع مي شوند و من از همان ساعت، بايد مشغول كار شوم. من از همان اول ساعت رسمي كاري ( هفت و نيم صبح) تكليف هاي خانگي بچه هاي مكتب را بررسي مي كنم.

آخر من ، بچه هاي مكتب را موظف كرده ام كه شبها يك بار از روي درسهاي خود نوشته كنند و صبح وقتي كه بچه هاي مكتب مي آيند، من شروع مي كنم به بررسي  و بازبيني نوشته هاي بچه هاي مكتب.

تقريبا بيش از يكصد و سي نفر شاگرد دارم و تا مي خواهم نوشته هاي شبانه شان را كنترل نمايم، ساعت 30: 8 صبح مي شود و من مجبورم كه بلافاصله، بعد از كنترول نوشته هاي شاگردانم، به تدريس شروع كنم و تا ظهر روز، يعني نزديك به ساعت 11 تمام شاگردانم را درس دهم.

در نظام مكتب خانه هاي سنتي، از گروپ بندي و صنف سازي بچه ها، خبري نيست. تمام شاگردان مكتب، بايد يك يك نفر و يا هم دونفري، جدا جدا، درس داده شوند. و من هم بايد روزانه صد دفعه، باصد شاگرد و به صد نوع بيان، طبق صد نوع سليقه، علم آموزي نمايم. و آنها را تدريس كنم. شايد براي تان غير قابل باور باشد ولي شوخي نيست.

اگرچه كاري است محال؛ ولي ما اين كاره ايم. چيزي شبيه شاهكار. مخصوصا كه بايد ياد داشت كنم كه 40 در صد شاگردانم نو كار مي باشند. يعني سال اول تحصيل شان است و با آنكه همگي مشغول يادگيري يك كتاب هستند، بايد جدا درس بخوانند. چون پدران شان به كار دسته جمعي و كلاس بندي معترض هستند و اعتقاد دارند كه اگر بچه ها، صنف بندي شوند و شاگردان همسطح، همدرس شده و يا يكجاي درس بگيرند و بخوانند، ممكن است به سويه و استعداد تحصيلي فرزندان شان لطمه وارد گردد. خوب چه كنيم؟ وظيفه است و بايد انجام داد.

آري! يادم آمد كه چرا مي خواستم دوشب پيش را توصيف كنم؟ سالي كه در آخرين فصل آن هستيم، يك سال بسيار كم آب و خشك روي، بود. برف و باران بسيار كم باريد و مردم در نتيجه خشكسالي، حاصل از آن، بسيار زيان ديدند. ولي پس از سپري شدن تابستان خيلي گرم و آمدن فصل زمستان و وقت بارش برف هاي خاطره انگيز قديم، در سالهاي نه چندان دور گذشته، امسال هم اول فصل زمستان، بارش برفها بد نبود.

يعني ما زمستان خوبي را آغاز كرده ايم و تا كنون كه 15 روز، از اول زمستان گذشته است، سه دفعه بارش برف را شاهد بوده ايم، اگرچه با حجم بسيار كم، اما شايد اين خودش نويد بخش يك زمستان خوب پر برف باشد.

پريشب هم كه مي خواستم خاطرات يك روز كارم را بنويسم، هوا ابري بود و ما انتظار داشتيم كه شاهد بارش سود مند برف اين نعمت رايگان الهي باشيم، اما پيش بيني ما درست از آب در نيامد و برف نباريد ولي هنوز زمستان دوام دارد و 75 روز تا  رسيدن بهار و آمدن عيد نوروز و ميله چمچه زني سمنك، باقي است و مردم هم اميد دارند كه برف ببارد.

امروز پيش از ظهر، مطابق معمول هر روز، كارهايم را با كنترول نوشته هاي مكتب بچه ها شروع كردم. تا يادم نرفته بايد بگويم كه ديروز ماجراي قابل ذكري روي نداد و امروز بعد از كنترول نوشته هاي بچه هاي مكتب، بيكار بودم.

در نظام كاري ما، روز هاي چهارشنبه، روز تكرار درس هاي يك هفته بچه هاي مكتب مي باشد و شاگردان بايد درسهاي خود را مطالعه كنند و براي امتحان هفتگي پنجشنبه يا جزاشنبه آماده شوند.

در مكتبخانه ما از شنبه تا سه شنبه، تدريس است، چهار شنبه ها تكرار است، پنجشنبه ها امتحان و جمعه ها هم رخصتي و تفريح. البته در بعد از ظهرها هم برنامه هاي تربيتي و اخلاقي در نظام كاري ما رسم شده است اما چندان رواج رسمي نيافته است و من خودم برنامه هاي جنبي تربيتي دارم.

روز هاي سه شنبه، دينيات تدريس مي كنم و يك شنبه ها هم درس هايي تحت عنوان درسهايي از قرآن ترتيب داده ام كه آيه هاي انتخابي از قرآن مجيد را مي خوانم و براي شاگردان خود ترجمه و تفسير مي كنم.  روزهاي دوشنبه هم دعاها و اوراد  و اذكار لازمه براي مجالسي كه ممكن است پيش بيايد را براي شاگردانم آموزش مي دهم و روز هاي سه شنبه روخواني و تجويد قرآن كريم دارم. چهارشنبه ها هم كه وقت استراحت خودم مي باشد. البته مكتب جريان دارد اما ملا بيكار است كه فقط بايد به سروصداي بچه هاي مكتب، گوش بدهد.

من امروز بخاطري كه شاگردانم بيكار نباشند، براي آنها اذان گفتن را ياد داده و روي شان تمرين كردم. البته اين كار اختصاص به بچه ها داشت، چون كه دختران از اذان گفتن معاف مي باشند، بناءً نيازي هم نيست كه آن را به صداي رسا و آهنگين تمرين نمايند.

بچه ها هم در فراگيري اين فن، كه مقدمه فن ملايي مي باشد، بد ظاهر نشدند و استعداد خويش را نشان دادند و انتظار مرا برآورده كردند.  چونكه بچه ها آموزش اذان را زود فرا گرفتند و تمرين را هم به كاميابي و خوشي سپري كردند، من از ميان بچه هايي 5 قريه اي كه تحت قيادت مكتب خانه ام مي باشد، نخبگان اذان گوي را انتخاب كرده و براي شان يك جدول زماني معين را تنظيم كرده و براي شان سفارش و برنامه ريزي كردم كه به روي نوبت همه روز ها، در انتهاي روز و ابتداي شب، اذان بگويند.  مردم كوهستان، روي اذان بسيار حساس مي باشند و بلند بودن صداي اذان از بام هاي مسجد، در شامگاهان را نشانه توفيق در فعاليت يك ملا مي دانند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 8:33  توسط میر خو زاده  | 

دوشنبه 13 / 10 / 1379  ساعت هفت و چهل و پنح دقيقه شب:

امشب يكي از شب هاي نشاط انگيز زمستاني است. خنكي و سردي هوا در بيرون از خانه يا مسجد، سبب مي شود كه آدم حدس بزند، برف…

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 8:31  توسط میر خو زاده  | 
با سلامی و بعد کلامی!

به زودی به حول و قوه خدای پاک شرح ملایی یا خاطره یک ساله ام را از این حرفه برای تان شرح خواهم داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 16:50  توسط میر خو زاده  |