|
چهارشنبه 24 / 12 / ... (همان روز) ساعت هشت و ده دقيقه شب: صبح وقتي از جمع مسجدسازان برگشتم، ديدم قاصد نوبت دارم آمده است تا مرا براي خوردن نان البته قبل از وقت به منزلش دعوت نمايد و من هم چاره اي جز قبول كردن دعوت او نداشتم جز اينكه به منزل او بروم. نوبت دار امروزم، مهمانخانه خوب و بزرگي دارد كه در حقيقت پاتوق يا محل اجتماع يكي از طرفهاي اختلاف در اين مسجد مي باشد. چون مردم اين قريه، همگي در يك مسجد جمع نمي گردند. و من هم هروقتي نوبت مكتبم به اين ده درگير اختلاف مي رسد، محل اقامتم شبها در صورتيكه نوبت به اهل مسجد نباشد، همين مهمانخانه است. تا ظهر، آنجا بودم و پس از خوردن غذا به سوي يكي ديگر از مساجد رعايايم رفتم تا با اهالي آن مسجد هم در روز رخصتي ديدار كرده باشم و عيدي را كه خودشان هنوز نمي دانند، براي شان مبارك بگويم. بيش از چاشت، وقتي كه نوبت دارم مرا زود تر از موعد نان چاشت دعوت كرده بود، مرا بيكار نگذاشت. به من تكليف كرد كه براي فرزندش يك مقاله بنويسم و من هم چون امروز نانخور او بودم، جبراً قبول كردم و وقتي كه براي فرزند نوبت دار خود مقاله مي نوشتم، ضرب المثل معروفي به يادم آمد كه مي گويند: "ملا در مسجد حاكم است ولي در منزل رعايا يا بيرون از مسجد محكوم." و من فهميدم كه به راستي هم جاي اقتدار ملا مسجد مي باشد. اگر ملا حتي براي نان خوردن هم پيش از وقت به خانه رعيت دعوت شود، مجبور است براي پسرش مقاله نوشته كند، براي گاوش تعويذ دهد تا شيرش پر روغن تر گردد و يا دستورات ديگري را به انجام برساند؛ كاري كه من امروز مجبور به انجام آن شدم. البته نمي دانم كه اين حكم پذيري در خانهء رعيت ها، از نمك گير شدن ملا است يا علت ديگري دارد؛ ولي ثابت شده است كه مردم، در خانه هاي خود بر ملا حاكميت دارند. من پس از نان چاشت به يك مسجد ديگر رفتم. سر راهم يك طالبم را هم با خود گرفتم كه تنها رفتنم به آن مسجد حقارت و گدايي، به حساب نيايد و اندكي شكوهمند باشد. ولي وقتي به مسجد مورد نظر رسيدم، ديدم مسجد خالي است و كسي در مسجد به چشم نمي خورد؛ اما چون مسجد، خانهء ملا حساب مي گردد، من بدون تعارف هيچ كسي و بدون اينكه به انتظار تعارف كسي بايستم، با آرامي و خاطر جمعي به داخل مسجد رفتم. لحظه اي نشستم و وقتي ديدم بيكارم و كسي هم مرا مجبور به مقاله نوشتن يا تعويذ دادن نمي كند، قلم و كتابچه را در آوردم تا خاطرات امروزم را بنويسم كه روز عيد و خوشحالي بود؛ اما من دلتنگ بودم، بعد هم وضو گرفتم و نماز خواندم. شايد ناراحتي و دلتنگي كه امروز از تعطيلي برايم دست داده بود، بخاطر انجام همان وظيفهء جبري مقاله نويسي بود. چون اكنون كه روز تعطيل تمام شده و شب يك روز كاري را پيش روي دارم، احساس مي كنم كه چندان دل بدي از روز تعطيل نداشته ام. و فكر مي كنم روز بدي نبوده است؛ چون وقتي ظهر پس از خروج از منزل نوبت دارم به مسجد بالايي رفتم، يكي از شاگردانم كه از آمدن من اطلاع يافته بود، برايم چاي آورد و بعد از آن هم، چند تن از رعايايم به مسجد آمدند و با من احوالپرسي كردند و به من گفتند كه بسيار خوشحال هستند كه امسال محرم در جمع آنها هستم و من هم گفتم كه از اين بابت ناراضي نمي باشم و احساس بدي ندارم. البته نگفتم كه خوشحالم؛ چون ممكن بود حمل بر تظاهر شود و از طرف ديگر سخنانم به گوش رعايايم در ديگر قريه ها رسيده و آنها آزرده خاطر گردند. ديگر روز، دو باره به طرف محل نوبت خود در مسجد مخالفين برگشتم تا بتوانم امروز كه روز تعطيل است را، به آرامي در مجلس حمله خواني شركت نمايم و اندكي از داستان هاي جنگهاي مسلمين صدر اسلام را بشنوم. وقتي به مسجد رسيدم، ديدم حمله خواني شروع شده است. حمله خوان داستان فتح مكه معظمه توسط نبي اكرم و سپاه اسلام را مي خواند و توصيف مي كرد كه چگونه مسلمانان با فتح و ظفر و عزت و شكوه، به مكه وارد شده اند و سپاه اسلام، وقتي وارد شهر مكه شدند، خانهء خدا را زيارت كردند. بعد هم پيامبر اسلام، دستور شكست تمام بتهاي باطل جاي گرفته در خانهء خدا را صادر كرده و مسلمانان، خانهء خدا را از لوث وجود بت ها پاك كردند. از قضا همينكه ما داستان هاي شكستن بتهاي موجود در مكه در دوران صدر اسلام را، از زبان حمله خوان گوش مي كرديم و از شنيدن آن لذت مي برديم، شب راديوها اعلام كردند كه بتهاي بزرگ دنيا كه در باميان افغانستان موقعيت يافته بودند، هم شكسته شده و تخريب گرديدند. و پس از قريب به دو هزار سال ايستاده گي در دل صخره هاي سخت باميان و مقاومت در برا بر انواع حوادث روزگار، موجوديت خويش را از دست دادند تا تعبير " البقاء مختص لله" حقيقت يابد. البته در باره اهميت تاريخي و توريستي اين مجسمه ها و موقعيت و تاثير آن در تاريخ و تمدن و فرهنگ افغانستان هرگز نمي خواهم چيزي بنويسم؛ چون جزئي از شغل من نيست. زيرا فقط خاطراتي را كه به نوعي با شغل من ارتباط دارد، ياد داشت مي كنم. اگرچه در شكستن يا نشكستن و سالم ماندن بت هاي باميان، جروبحث هاي زيادي صورت گرفت و خيلي ها مي خواستند بت ها سا لم بمانند و براي چارهءكاري كه مردم جذب و محو عظمت بت ها نگردند، پيشنهاد شده بود كه پيش روي بت ها را ديوار كرده بت ها را پنهان نمايند، ولي هيچ پيشنهادي از جانب حكومت قبول نگرديد و اين اتفاق افتاد و بت ها شكسته شده از ميان رفت و نابود گرديد. نميدانم اين يك ضايعهء ملي است يا يك افتخار ديني و مذهبي؟ بزرگتران تصميم گيرنده در وطن، خود شان بهتر درك مي كنند. شب وقتي به خبرهاي راديو گوش مي دادم و يك محقق مي گفت كه از سرخ بت و خنك بت يا همان صلصال و شمامه كه در افغانستان موقعيت داشتند، در تاريخ به يعوق و يغوث تعبير گرديده و اين بت ها قدمت بسيار كهن تاريخي داشته اند. من نام يغوث و يعوق را در كودكي هم شنيده بودم و فكر مي كردم كه اين دو بت از بتهاي موجود در مكه بوده و در جريان فتح تاريخي مكه توسط مسلمانان از بين رفته اند. و اين جا بود كه فهميدم اديان دست ساز و دروغين و خدايان ساخته شده و باطل اگرچه در يك دوره، به اوج شهرت و قدرت و رواج و رسميت و اقتدار برسند، در تداوم تاريخ زندگي انسانها دوام نخواهند كرد؛ حتي اگر خدايان، جان سختي از جنس سنگ هم داشته باشند و تنها اديان الهي اند كه باقي مي مانند و از ميان همه اديان الهي، تنها دين مقدس اسلام است كه در پناه خداوند حتي از انحراف و تحريف دستورات و قوانين و اصول و فروع هم ايمن مي ماند. زيرا اسلام از سوي خود خداوند حمايت مي گردد و دست اقتدار بشر، هرگز به آن چيره گي و تسلط پيدا نمي كند. اما نميدانم چرا وقتي داستان عمليه شكستن بت هاي مكه را گوش مي كردم، سخت لذت مي بردم ولي وقتيكه راديوها خبر انهدام بت هاي باميان را منتشر كردند، به شدت متأثر گرديدم و ناراحت شدم؟ روي علايق ملي بود يا مسئله ديگري در كار بود؟ من درك نكردم؛ ولي امشب راديوها خبر دادند كه بت هاي بزرگ صلصال و شمامه كه زماني در صخره هاي باميان برپا بوده و در ليست عجايب هفتگانهء جهان قرار داشتند، ديگر در باميان وجود ندارند. هركسي كه تا كنون موفق شده بت هاي باميان را به حيث يكي از عجايب شاهكارهاي دست ساز بشر تماشا كند خوش به حالش و هر كسي هم كه نتوانسته اين بت ها را از نزديك ببيند، مي تواند عكس هاي اين دو مجسمه را به دست آورده و در صورت تمايل در آلبوم نگهداري كند. امشب، راديوها خبري از اردوگاه مهاجرين افغان در پشاور پاكستان را هم منتشر كردند؛ راديوها گفتند كه تحت نظارت سازمان خيريه اي، يك كنفرانس براي بررسي مشكلات زنان افغان در پشاور و در يكي از اردوگاه هاي مهاجرين داير شده است. در آن كنفرانس به طوريكه گزارشگر راديو اشاره مي كرد، نكات بسيار رقت باري از اوضاع زنان افغانستان، بيان و بر رسي شده است كه بسيار غم انگيز مي باشد. من نميدانم كه چرا تمام كنفرانس ها براي بررسي مشكلات داير مي گردند؛ ولي هيچ كنفرانسي براي حل مشكلات زنان افغان يا ديگر اقشار افغاني برگزار نمي شود؟ و يا هيچ نشستي براي پيشگيري از مشكلات زنان افغان و يا ديگر مردم اين كشور، صورت نمي گيرد؟ هرچه هست بررسي است. نظير كنفرانس هاي بررسي مشكلات زنان، بررسي مشكلات مهاجرين، بررسي مشكلات كم آبي، بررسي مشكلات قحطي، بررسي مشكلات جنگ در افغانستان و ... ولي يك كنفرانس هم براي حل اين همه مشكلات و معضلات، برگزار نشده و احتمالاً برگزار هم نمي شود. من روزها كه بيكار مي مانم و از غم شاگردانم بيغم هستم، گاهگاهي از خود مي پرسم كه چرا مؤسسات خيريه بين المللي، براي آفت زده گان كمك مي كند ولي براي وقايه و پيش گيري از بلا و آفت اجتماعي و طبيعي و انساني پول خرج نمي كنند؟ اگرچه من فكر مي كنم كه اگر براي پيشگيري از مشكلي پول خرج شود، اثر بيشتر و خرج كمتر داشته باشد. خوب ما كه سياست مدار نيستيم، هوشياران و سياستمداران و جهانگردان بهتر مي فهمند، بهتر است از اين مقوله صرف نظر كرده به همان ملايي خود بچسپيم كه رعيت هايم كدام نكته و امتياز منفي برايم درست نكنند. راستش يادم رفت بنويسم؛ پس از ختم مراسم حمله خواني كه من براي تجديد وضو به بيرون رفته بودم، رعيت هايم پشت سرم صفحه باز كرده بودند كه بلي، آخوند از نبردن شاگردش در تعطيلات عيد، هوشياري بخرچ داده تا نوبت خود را تا رسيدن محرم از مسجد ما بگذراند و وقتي من آمدم و قضيه را فهميدم بر قضاوت آنها اعتراض نكردم. چون فكر مي كنم آنها حق هر نوع قضاوت درست يا نادرست در رابطه با كارهاي مرا دارند و تازه از اينكه روي كارهايم حساسيت دارند، مقداري خوشحال هستم؛ ولي براي دفاع از كار خود، بازبان نرم به آنها گفتم كه شما بايد به من حق بدهيد تا از قريه اي كه اهل آن درگير اختلاف باشند فرار نمايم. آنها گفتند شما حق داريد ما از روي شوخي چيزهايي گفتيم. من گفتم شوخي يا جدي، اين تنها راه فراري از آن تله بود و همگي خنديديم. البته من پيشنهاد داده بودم كه چنانچه آنها اختلاف شان را كنار بگذارند و تمام اهل آن قريه در يك مسجد جمع شوند، و خواندن محرم را باهم باشند من در آن مسجد مي مانم؛ ولي آنها چون اختلاف شان عمق زياد داشت، قبول نكردند و گفتند كه ما باهم يكجا شدني نيستيم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:54  توسط میر خو زاده
|
|
|