|
با حلول ماه محرم من هم مقداري كارهايم را در قسمت تدريس كتابهاي درسي بچه ها سبك تر كردم. بچه ها را صبح و پيشين جمع مي كردم كه بيايند و فقط نوحه ها و روضه ها و مقاله هاي خويش را تمرين نمايند و از درس هاي اصلي خبري نبود؛ زيرا من نمي توانستم كه هم درس هاي اصلي شاگردانم را تدريس كنم و هم بر تمرينات روضه و نوحه و مقاله هاي شان كنترول داشته باشم. البته در سال كاري من و در محل انجام وظيفه ام، براي اولين بار بود كه شاگردان بزرگ اين منطقه مي خواستند مقاله يا منبر را تمرين كرده بخوانند و در ايام محرم، علاوه بر ذكر مصيبت حادثات كربلا مردم را تبليغ و ارشاد و نصيحت نمايند و براي من بسيار مهم بود كه بدانم شاگردانم در اولين دوره منبر روي خود، چگونه عمل خواهند كرد؟ توفيق شاگردانم در منبر روي و مقاله خواني، براي تحكيم موقعيت من بسيار مهم و حياتي بود. چون به من اعتماد به نفس مي داد و من مي توانستم كه پس از اين در شغل ملايي روي خود حساب باز كنم و مردم هم روي من حساب مي كردند و در اين حرفه به حيث يكي از ملاهاي موفق و چيره دست قبول مي شدم. از اينكه مكتب، درس هاي اصلي خود را دنبال نمي كرد كسي به من اعتراض نكرد. من تقريبا در ايام محرم، از جهت كارهاي تدريسي بسيار راحت بودم ولي بار روحي كاركرد شاگردانم مرا آرام نمي گذاشت و من هميشه نگران وضعيت كاري شاگردانم بودم و با همين نگراني و اضطراب محرم فرا رسيد. خودم در يك مسجد ماندم. اداره يكي ديگر از مسجد ها را به يكي از شاگردانم سپردم و براي دو مسجد ديگر هم كه قول آوردن ذاكر را داده بودم، مدرسه برايم ذاكر اعزام كرد و از اين بابت هيچ كمي و كاستي نداشتيم. سرخوان يكي از مساجدي كه بايد از مدرسه مي آمدند، در اول محرم خود را رسانيد. من خودم در مسجد خود برنامه هاي روضه خواني را از شب اول شروع كردم. شب اول كه در واقع شب دلهره و اضطراب من بود، به خوبي و خوشي و با موفقيت بايان يافت. شاگردانم در مسجدي كه خودم بودم خوب ظاهر شدند و نتيجهء كار شاگردانم را در يكي از مسجدهاي ديگر كه آنها هم از شب اول خواندن خويش را شروع كرده بودند هم قانع كننده گزارش دادند. در مسجدي كه يكي از شاگردانم سرخوان بود، در شب اول برنامه روضه خواني نبود ولي از شاگردانم در آن مجلس مطمئن بودم. تقريباً نگراني ام از طرف شاگردانم برطرف شده بود. فقط نگراني من از اين بابت بود كه ذاكرهاي دو مجلس ديگر كه در يك قريهء درگير اختلاف بايد برگزار مي گرديد، تا شب اول محرم نرسيده بودند. يكي از مجلس ها از من اطلاع خواسته بود كه ذاكر پيشنهادي شما مي آيد؟ يا ما خود ما به فكر پيدا كردن ذاكر باشيم و فكري بحال خود بكنيم؟ و من با توجه به اطمينان به گفتهء استادان مدرسه منطقهء خود، از آنها فقط روز اول محرم را فرصت خواستم و گفتم كه براي شب دوم حتماً ذاكرها خواهند آمد. از قضا در روز اول محرم، باران شديدي شروع شد و من شديداً نگران شدم كه ذاكرها آمده نخواهند توانست. ولي با اينكه بارش باران به شدت جريان داشت، خوشبختانه در عصر همان روز اول محرم، ذاكرهاي اعزامي مدرسه از دروازهء مسجد محل اقامت من وارد گرديدند و مرا بي نهايت خوشحال كردند و من متيقن شدم كه به راستي وفا به عهد كه در اسلام يك امر پسنديده و مطلوب مي باشد، در نزد ملاها هنوز هم به اجرا در مي آيد و ملاها به قول خويش احترام داشته و به آن وفا مي كنند. با آمدن آن دو ذاكر، از اضطرابي كه به آن گرفتار شده بودم، خلاصي يافته و به آنها آفرين گفتم كه واقعاً در اين باران شديد، زحمت كشيده و خود را به آنجا رسانيده اند و يكي از كلان ترهاي آنها به جوابم گفت كه استادان ما به شما قول داده بودند و ما نمي توانستيم به قول آنها بي اعتنا باشيم. بعد از تعطيل تمرينات شاگردانم، ذاكران جديد را به محله هايي كه براي شان در نظر گرفته شده بود، رساندم و به ريش سفيدان آن دو مجلس كه از بابت تاخير يك روزه ذاكرها نگران شده بودند، سپردم. اهالي يكي از آن دو مجلس، از خورد بودن ذاكر شان ابراز نگراني كردند. ذاكر آنها يكي از شاگردان مدرسه بود كه به تازگي به مرحلهء نوجو اني رسيده بود و در نگاه اول وقتي طرفش مي ديدي، فكر مي كردي كه هنوز طفل است. و من به آنها اطمينان دادم كه به خردسالي ذاكر شان ايراد نگيرند كه اين ذاكر كوچك، تجربه و مهارت بسيار بالايي در ادارهى مجالس روضه خواني دارد و براي آنها اين مثل را گفتم كه "فلفل نبين چه ريزه، بشكن ببين چه تيزه!" و آنها هم خنديدند و به جوابم چيزي نگفتند، صرف يكي از آنها گفت كه اميدوارم چنين باشد. من براي اعتماد بيشتر آنها براي شان توضيح دادم كه شاگردان مدرسه، دست بالايي در اجراي مراسم عزاداري دارند. اما اطمينان دادن و دل پري دادن من، براي آنها كارگر واقع نگرديد؛ چون فردا صبحش اول وقت يك فرد شاكي از همان مجلس به نزد من آمد و گفت كه از ذاكرشان راضي نيستند و من گفتم پس دو شب ديگر را هم با همين ذاكر خوردسال شان بسازند و پس از آن، ذاكر جديدي براي شان پيدا خواهم كرد. من براي اينكه قناعت او را جلب كنم، برايش توضيح دادم قرار است كه دو روز بعدش، از طرف مدرسه يك هيئت تبليغي به سرپرستي يكي از استادان مدرسه، به اين منطقه بيايد و وقتي كه استادان آمدند، من از آنها مي خواهم كه يك ذاكر ديگر با لياقت و استعداد و توانايي بيشتر را براي مجلس شما بفرستند تا رونق مجلس تان بهبود يابد. راستش آن مجلس، با اينكه افراد كمي داشتند؛ اما مردم اهل فهم و مطالعه و آگاهي بودند. اين بود كه شاگرد نسبتاً خوردسال مدرسه، قناعت آن ها را در روضه خواني و منبر روي حاصل كرده نتوانسته بود. با وعده و وعيدهايي كه من به آن مرد دادم، او قانع شد و به من اطمينان داد كه ذاكر خوب اگر به مجلس شان بيايد، از نظر پرداخت حق الزحمه راضي خواهد گرديد. من هم منتظر ماندم تا هيئت تبليغي مدرسه بيايد تا براي آن مجلس، يك ذاكر خوب و لايق را جذب كنم و رضايت آن مردم را فراهم آورم. مخصوصاً با قولي كه آن مرد، در مورد معتنابه و قابل قبول بودن حق الزحمه داده بود، مطمئن بودم كه مي توانم قناعت استادان مدرسه را براي جلب يك ذاكر خوب به دست آورده مي توانم. من خودم محرم را به خوبي آغاز كردم. در مجلس خودم شاگردانم هم خوب ظاهر شدند. نوحه خوانان، خوب نوحه خواندند. مقاله خوان ها هم در خواندن مقالات شان سعي به خرچ داده و رضايت مرا جلب كردند. رضايت مردم هم به خوبي و شايستگي و تمام و كمال جلب شده بود و من هم از آن وضعيت، كاملاً راضي و خوشنود بودم. ضمن اينكه خودم هم در كار انجام مراسم روضه خواني و مصيبت داري و منبر روي، از مهارت مطلوبي برخوردار بودم و مردم نمي توانستند ناراضي باشند. از وضعيت مجلس خودم هم، خودم راضي بودم و هم مردم رضايت داشتند. و تقريباً از كاركرد شاگردانم در ديگر قريه هايي كه مربوط به رعايايم بودند و از من جدا افتاده بودند، هم رضايت داشتم؛ چون همگي شان در اولين سال مقاله خواني و منبر روي شان خوب ظاهر شده بودند. با اينكه در مدت كوتاهي، تحت تعليم من قرار داشتند؛ اما به نسبت زحمات زيادي كه من براي رشد و توانايي شان كشيده بودم، به ترقي و پيشرفت قابل قبولي دست يافته بودند. يك روز يك مرد از رعيت هايم رسماً از من تشكر كرد. او گفت: "اين بچه ها در سال قبل نمي توانستند يك نوحه بسيار ساده را بخوبي بخوانند ولي امسال ماشاء الله هر كدام يك ساعت منبر مي روند." من وقتي اين تعريف و توصيف از شاگردان خود را شنيدم. احساس رضايت كردم و خوشنود شدم كه شاگردانم جواب زحمات مرا به نيكي مي دهند و اين براي من راضي كننده بود. در روز چهارم محرم، انتظاري كه براي آمدن هيئت تبليغي مدرسه داشتم، پايان يافت و از مدرسه منطقه ام، يك هيئت تبليغي به سرپرستي يكي از استادان مدرسه به محل كاري ام آمد و باعث خوشحالي من گرديد؛ زيرا بلند آوازه گي و نام نيكي آن مدرسه، براي من هم افتخار در پي داشت و باعث نيكنامي من مي گرديد. چون آن مدرسه، در منطقهء ما است و تحت حمايت مستقيم مردم ما قرار داشته و به مساعدت مردم ما فعاليت خويش را دوام مي دهد. نميدانم چرا آدم وقتي در غربت يا مسافرت است يا در محله اي غير از جاي خود به كار مصروف است، سخت به جذبه هاي منطقه اي خود تعلق خاطر پيدا مي كند؟ و همين احساس در من نيز پيدا شده است. چون به خوبي هاو محاسن منطقه ام و مخصوصاً مدرسه اي كه در محلهء ما است، به شدت علاقمند مي باشم. وقتي كه مبلغان مذهبي مدرسه پهلويم آمدند، بسيار خوشحال گرديدم. نزديك ظهر بود. من شاگردانم را تعطيل كرده بودم و به روي تشك خود دراز كشيده بودم كه طالبان مدرسه منطقه ام، دروازه را گشودند و به داخل مسجد وارد گرديدند. با خوشحالي تمام از آنها استقبال كردم و براي شان چاي طلب كردم تا رفع خستگي نمايند. به سرپرست شان اطلاع دادم كه يكي از محله ها از ذاكر شان راضي نيستند و از او تقاضاي يك ذاكر ماهر تر و توانا تر را كردم؛ او هم به من خاطر جمعي داد كه اين مشكل را رفع نمايد و با اين قول كه از او دريافت كردم. به تمام خواسته ها و انتظاراتم در محرم دست يافتم. رضايت از خودم، رضايت از شاگردانم و رضايت از ذاكران؛ همه و همه براي من حاصل شده بود. طالبان مدرسه كه در قالب هيئت تبليغي آمده بودند را، بعد از ظهر به مسجد هاي محل روان كرديم تا منبر رفته و در ضمن، توجه مردم به پرداخت مساعدت مالي به مدرسه را نيز جلب نمايند. استاد مدرسه در مسجدي كه من ذاكر بودم ماند و شب هنگام هم سخنراني بسيار ارزنده اي كرد كه تمام اهل مجلس را به تحسين واداشت. او مردم را به خير و صلاح دعوت كرد و از مردم خواست كه تلاش داشته باشند اولاد خويش را خوب تربيت كرده براي يادگيري علم و فن و سواد به مدارس و مكاتب بفرستند. پس از ختم مجلس، مردم اهل قريه مقداري بول نقد به پاس صحبت هاي ارزشمند استاد مدرسه به وي دادند تا سخنراني او را به نيكي جواب داده باشند و من بسيار خوشحال گرديدم. آن شب من هم يك چند لحظه اي منبر رفتم ولي مجلس گردان، استاد مدرسه بود. آن شب وقتي با استاد مدرسه تنها شديم و ديگران براي استراحت به خانه هاي شان رفتند، استاد مدرسه به من گفت كه در زمينه منبر روي و روضه خواني، پيشرفت چشمگيري كرده ام كه اصلاً برايش قابل باور نيست. من نمي توانستم كه آن نظريه را حمل بر تعارف كنم يا تعريف خود را به گوش خود شنيده و خوشحال شوم. ولي از دوستم بخاطر اظهار آن نظر تشكر كردم. آن شب مجلس خوبي داشتيم و دوستم هم كه در فن روضه خواني مهارت بسيار بالايي داشت، اشك مردم را در آورد و با خاطرهء بسيار به ياد ماندني و زيبا به خواب رفتم. روز پنجم محرم هم، دوستان اعزامي مدرسه در همان قريه ها مهمان بودند و مي ماندند. چون آنها در هر قريه، يكبار مي خواندند و در اجتماع شان شركت مي نمودند و در محل كاري من قريه هاي بسيار زيادي بود كه سبب مي گرديد هيئت تبيلغي يك شب ديگر هم آنجا بمانند. بعد از ظهر روز پنجم محرم مدير مدرسه هم در جمع ما اضافه گرديده جمع مارا جمع تر نمود. من تصميم گرفتم كه آن شب را جا بجا شوم تا در ركاب مدير مدرسه در يكي از مساجد رعايايم كه جمعيت بسيار زيادي داشت، قرار بگيرم و ذاكر آن مسجد كه جزئي از طالبان مدرسه بوده و از ما حرف شنوي داشت را، به جاي خود به مسجد محل اقامت خود بفرستم. برنامه همانگونه كه من تصميم گرفته بودم انجام شد. من و مدير مدرسه در مسجدي كه برايم در نظر گرفته بودم، مانديم و ذاكر آن مجلس را به جاي خودم فرستادم. مدير مدرسه، سخنراني خوب و مفصلي كرد و پيامد بسيار ارزنده اي هم بين مردم داشت. و تاثير عميق آمدن هيئت اعزامي و مديران مدرسه و اعزام ذاكر به محل كار من، در تحكيم موقعيت شغلي من هم نمايان شد. مدير مدرسه را من رسماً دعوت كرده بودم؛ چون دونفر از رعايايم مي خواستند حساب هاي شرعيه (خمس) خود را پرداخت كنند ولي وقتي كه مدير مدرسه به محل آمد، آنها پشيمان شدند و اين براي من تقريباً يك شكست به حساب مي آمد ولي بازهم آمدن آنها بي تاثير نبود چون روحيهء شريعت گرايي را بين مردم رواج ميداد و تقويت مي كرد. من از شنيدن يك جمله كه مدير مدرسه برايم گفت، سخت خوشحال گرديدم؛ دوستم گفت كه پارسال كه براي تبليغ در اين منطقه آمده بودم، يك شب هم نمانديم و مردم اين محل هم برخورد خوبي با ما نكردند ولي امسال توانستيم دو روز در اين منطقه بمانيم و مردم هم رفتار شان با ما بسيار عالي بود. او به من گفت كه بودن تو در اين منطقه براي مدرسه هم اثر خوبي داشته است و من از شنيدن اين موضوع، خوشحال شدم كه توانسته ام در آن محل ناآشنا پايگاهي را براي مدرسه ايجاد كنم. البته من هم در طول مدت ملايي خود، روحيه ملاهاي مؤظف در منطقه كاري خود را به نفع مدرسه توجيه نموده ام وقتي كه مدرس مدرسه به همراه تيم تبليغي خود به اين منطقه آمد تا من پيغام دادم، تمام ملاهاي اين محل براي خوشامدگويي و خيرمقدم براي استادان، به مسجدي كه من در آن بودم، حاضر گرديدند و به صورت بسيار نيكي، به استادان مدرسه خوشامدگويي كردند. فرداي آن روز يعني در روز ششم محرم، دوستانم از پيش من رفتند تا جاهاي ديگر را بگردند و محلات ديگر را دوره كنند كه اگر كسي، كمكي به مدرسه داشته باشد را جلب و جذب نمايند. من هم شبها برنامهء روضه خواني خويش را ادامه مي دادم و منتظر بودم تا با فرارسيدن روز عاشورا كارهاي تبليغي ما هم به خوشي و خيريتي به انجام برسد. مراسم روزعاشورا براي ملاهاي منطقه و مردم اهميت داشت. تمام مردم اين منطقه با ملاهاي خود، در نزديك يك قبرستان جمع مي گردند و دور قبر كدام شخص صالحي كه در اين قبرستان وجود دارد و به زيارت خاص و عام اين محل و محلات اطراف تبديل گرديده است، جمع مي شوند و دستهء سينه زني مي كشند و بعد هم ملاها بايد سخنراني كرده هم مردم را وعظ و نصيحت كنند و هم خود را براي ملت نشان دهند. در واقع ملاها با يك تير دو نشان بايد بزنند؛ هم ابراز شخصيت و توانايي هاي علمي و استعدادي و هم هدايت مردم به راه خير! ما جمع ملاهايي كه در آن منطقه مصروف بوديم، براي اينكه در روز عاشورا مراسم خوبي داشته باشيم و مديريت اجرايي برنامه روز عاشورا هم به دست خود ما باشد، قبلاً هماهنگي لازم را ايجاد كرده بوديم. قبلاً اداره مراسم روضه و خطابه و سينه زني روز عاشورا در پهلوي زيارت، به دست جواناني بود كه روحيه و خواسته هاي متفاوت با علايق ملايي داشتند. و ما جمع ملاها مي خواستيم امسال همه كارهء خود ما باشيم و از همين روي آماده گي لازم را براي اجراي خوب مراسم عاشورا گرفته بوديم. عاشورا؛ كم كم نزديك مي شد و براي ما فرصت لازم براي انجام مراسم عاشورا را ميسر مي ساخت. من از قراين مي دانستم كه توقع مردم منطقه نسبت به همكاران عزيزم كه دوستان صميمي من بودند، از من بيشتر مي باشد و تقريباً ذهنيت مردم بر اين بود كه در روز عاشورا مجلس گردان و خاتم مجلس عظيمي كه قرار بود برپا گردد، من باشم و نكات لازمه را براي مردم گوشزد كنم. البته همكاران من نيز اين مطلب را بمن گوشزد كرده بودند و در برنامه اي كه براي روز عاشورا در نظر گرفته بودند، مرا در برنامه به حيث خاتم مجلس در نظر گرفته بودند. اين مسئله، مرا وادار مي ساخت كه بايد آمادگي لازم براي آن روز را مي گرفتم؛ چون خاتم مجلس، بايد روي مسايل اجتماعي كه باعث تقويت رابطه ها بين مردم مي گردند نيز بحث مي كرد و من بايد اين كار را انجام داده و اين مهارت را از خود نشان داده مي توانستم. به هرحال عاشورا رسيد و تمام مردم، با دسته هاي سينه زني به محل تجمع از پيش تعيين شده در پهلوي زيارت جمع شدند. من هم با دسته سينه زني مجلس خود به آنجا رفتم. دوستان ديگرم نيز همه آمده بودند. جمعيت بسيار زيادي شكل گرفته بود. زنان و مردان زيادي دورا دور زيارت را احاطه كرده بودند. جوانان عزادار، لحظه اي دور زيارت سينه زدند و بعد هم تريبون در اختيار ما قرار گرفت تا برنامه هاي خويش را اجرا كنيم. آن روز مراسم با موفقيت انجام يافت و تمام برنامه هايي را كه در نظر گرفته بوديم، با موفقيت انجام داديم؛ ما مجلس را با تلاوت قرآن كريم شروع كرديم. بعد هم يكي از ذاكران، مقالهء خوبي قرائت كرد و بعد سه ملايي كه در آن منطقه مكتب داري مي كرديم، به نوبت سخنراني كرديم. و من هم كه در آن برنامه خاتم مجلس بودم، سخنراني خوبي انجام دادم، يعني بد نبود چون مردم راضي به نظر مي رسيدند و رضايت مردم، رضايت مرا نيز حاصل مي كرد. و در پايان هم يك ملاي ريش سفيد كه اهل همان منطقه بود و از شغل ملايي بخاطر كهولت سن دست كشيده بود، مجلس را با دعاي خير خود پايان داد. مردم متفرق شدند. ما هم به سوي مسجد محل اقامت خويش برگشتيم. چون بنا بود هر محله، دوباره در مسجد خود روضه خواني كرده علم كشي نمايند. تا مردم نذر و نذورات خويش را به پاي علم تقديم كنند. در محله هاي ما رسم است كه مردم در روز عاشورا كه روز قتل امام حسين و شهيدان كربلا مي باشد، مجلس روضه خواني برپا مي كنند و به ياد قطع شدن دست هاي عباس علمدار و به خاك افتادن بيرق امام حسين، علمي را به تاسي از علم كربلا، به مجلس مي آورند و مردم علاقمند هم با ديدن علم بي صاحب، به ياد مصيبت كربلا مي افتند و با تاثر و تاسف گريه مي كنند و با بستن دستمال و لُنگي و پارچه هاي رخت و انداختن پول نقد بالاي علم، علم عباس دلاور را زينت مي دهند و بعد هم مجلس خاتمه مي يابد و در شب سيزدهم محرم هم كه به روايتي روز دفن اجساد بي سر شهداي كربلا مي باشد، اجناس علم را باز كرده به ملاي مكتب يا ذاكر مجلس تسليم مي كنند. مجلس ما هم در روز عاشورا برگزار شد. وقتي از محل تجمع مردم برگشتيم، در مسجد خود روضه خواني داشتيم و در پايان، جوانان عزادار علم آوردند و مردم هم علم را زيارت كرده نذرهاي خويش را به علم اهدا كردند و در شب سيزدهم هم، دعاي زيارت علم را خوانده علم عباس دلاور را زيارت دوباره كرده و نذورات آن را باز كرده و اهل محل نيز اجناس هديه شده به علم را به من تسليم نمودند. مقداري پارچه و اندكي پول، كم ولي بسيار ارزشمند از علم عباس نصيبم شد. بول و اجناس علم، هرچه كه كم و از نظر ظاهري ناچيز باشد، اما غنيمت و بسيار با بركت است؛ زيرا به نيت نذر امام حسين عليه السلام براي ذاكر اهدا مي گردد و بسيار پر بركت و نيك است. زيرا نام امام حسين سرش مانده مي شود.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:6  توسط میر خو زاده
|
|
|