تبليغاتX
ملای کوهستان - اضطراب مریض داری

شنبه 1  / 2  / ... ساعت سه و ده دقيقه بعد از ظهر:

در چند روز گذشته فرصت هاي خوبي براي ياد داشت كردن خاطراتم داشتم اما راستش مقداري تنبلي بر من عارض شده بود و  نتوانستم چيزي بنويسم. البته در اين مدت پيشامد چندان متفاوت با كارهاي تكراري هر روزم هم روي نداده و در واقع من چيزي هم براي نوشتن نداشتم؛ جز اينكه از فرداي عاشورا درس ها رسميت پيدا كرده و تمرين هاي روضه خواني شاگردانم تمام شد. من مي خواستم پس از ختم مراسم عاشورا و تصاحب نذورات علم، در اولين جمعه پس از عاشورا به خانه ام بروم تا ضمن ديدار با خانواده ام، نذر هاي علم را نيز با خود برده و خانواده ام را خوشحال كنم.

اما روزي كه تصميم داشتم به سمت خانه ام بروم، يك مرد از رعايايم به نزدم آمد و به من اطلاع داد كه اگر ميخواهي به خانه ات بروي، بايد با پدرم كه سخت مريض است و در وضعيت نامطلوبي به سر مي برد و هيچ اميدي به زنده ماندنش نيست، ملاقات نمايي.  يكي از وظايف بي شمار يك ملا هاديد و بازديد با مردم و احوالپرسي و عيادت از مريضان اهل محل وظيفه اش مي باشد و يك ملا بايد در هر فرصت كه دارد، از مريضان سركشي و احوال پرسي نمايد و مخصوصاً اگر حال مريض چندان خوب نباشد، احوالگيري ملا از مريض زياد تر مي گردد و هر دم و ساعت بايد احوال بگيرد كه اگر مريض اميد به صحت نداشته باشد، ملا بايد در دم احتضار و جان دادن، بر بالين او حاضر بوده تشريفات لازمهء شهادتين را انجام دهد و اگر مريضي از دنيا رفت در تدفين و تغسيل و تكفين ميت هم ملا بايد حاضر بوده و تمام تشريفات لازمه را انجام دهد.

ملا بايد به ميت نماز بدهد و كفن براي ميت ببرد و بدوزد و وقتي ميت را در قبر گذاشتند، باز نوبت به ملا مي رسد تا به قبر رفته و در داخل قبر ميت را تلقين كند.  ملاي بيچاره بايد بر بالاي بستر هر مريضي يك دفعه حاضر گردد.

احوالگيري ملا از مريض يا آمادگي گرفتن لازم براي انجام وظايف لازم در باره مريض در حال احتضار، از روي انجام وظيفه است؛ اما در ذهنيت مردم خوشايند نمي باشد. و مردم گمان مي كنند كه گويا ملا هر آن، در انتظار مرگ عزيزان آنها است.

ملا وقتي كه ميت را نماز مي دهد، از طرف باقي مانده گان ميت، يك لُنگي براي پيشنمازي ميت دريافت مي كند و بعضي از مردم خيال مي كنند كه ملا براي به دست آوردن همين يك لُنگي، هر دم منتظر مرگ و مير مردم مي باشد. بي توجه به اينكه زحمات تجهيز و تدفين و رسيده گي به امورات ميت يا مريض در حال مرگ خيلي زياد تر و مشكل تر از ارزش يك لُنگي بي كيفيت مي باشد، از قبيل بي خوابي و نشستن در كنار مريض بدحال در شبها و شب را به صبح رساندن به همراه مريض و برش و دوخت و دوز كفن، تلقين ميت در داخل قبر كه حتي پس از مدت ها گاه گاهي به خواب ملا مي آيند و باعث ترسش مي گردند، اداي نماز و شهادتين و ...!

هيچ ملايي دوست ندارد اين همه زحمت را فقط براي اينكه يك لُنگي بي كيفيت را به دست مي آورد، داو طلبانه قبول نمايد و خرسند باشد. چون انجام امورات مريضداري و تجهيز ميت، بسيار مشكل مي باشد. تمام ملاها آرزو دارند كه در طول مدت ملايي شان، شاهد مرگ و مير كسي نباشند ولي با تمام اين واقعيات، بعضي از مردم نسبت به ملا بدبين هستند. از همين بابت، من خودم چندان به عيادت مريضان نمي روم. با آنكه ميدانم سركشي و عيادت از مريض، ثواب بسيار زياد دارد. چون طرز فكر مردم با برداشت خود ملا فرق مي كند.

آن روز هم، من به ديدار آن مريض پير رفتم و ديدم حالش زياد بد نيست ولي فهميدم كه خانوادهء مريض دوست ندارند كه من محل وظيفه ام را ترك كرده به خانه بروم؛ چون آنها مي خواستند كه اگر اتفاقي براي مريض شان بيفتد و حالش بد شود، من دم دست شان باشم. من اظهار كردم كه اگر شما لازم مي دانيد من اين جا مي مانم ولي پسر مريض گفت نه! شما مرخص هستيد و مي توانيد به خانهء تان برويد.

من به خانه ام رفتم اما دلم پيش آن مريض بود؛ چون فرزند او مي گفت شايد تا شما به خانهء تان مي رويد و بر مي گرديد، دوام بياورد و اين، يعني ايجاد دلهره و اضطراب در ملا. من بسيار زود از خانه ام برگشتم؛ چون گفتم نكند آنها فكر كنند كه من نسبت به مريض آنها بي تفاوت هستم و وقتي برگشتم، اطلاع يافتم كه حال مريض رو به بهبودي است. من از شنيدن اين خبر احساس راحتي كردم؛ اما بخانه اش نرفتم و احوال او را از  نوه هايش كه در مكتب مي آيند، پرسيدم.

راستش، با توجه به باورهاي سنتي مردم، خانواده هاي مريضان حق دارند كه نسبت به بودن ملا در سر وقت مريض هاي شان، حساس باشند. اگرچه اگر مريضي در يك محله فوت نمايد و ملاي مؤظف محله اش هم نباشد، ملايي براي تدفين و تجهيز و انجام تشريفات لازمهء ميت پيدا مي شود؛ چون معمولاً ملا در هر نقطه اي از كوهستان، قابل دسترسي و پيدا شدني است. هر منطقه از خود، ملاي رسمي دارد و فاصلهء قريه ها هم با هم زياد نيستند.

اما در عرف عاميانه كوهستان به كسي كه در نبود ملاي مؤطف محله اش بميرد و توسط ملاهاي ديگر، امورات لازمه اش انجام شود، وجههء بي كسي داده و مي گويند كه مرگ غريبانه كرده است. گويا اينگونه برداشت شده كه نبودن ملاي قريه بر بالين مريض، از شأن او مي كاهد و يا حساب و كتاب اخروي وي را با اشكال مواجه مي گرداند و از همين بابت، مردم دوست دارند كه در مريضي يا مرگ بستگان شان، حتماً ملاي رسمي مكتبخانهء خودشان حضور داشته باشد؛ تا به اصطلاح وابستهء آنها مرگ آبرومندانه اي داشته باشد.

اين باور، در واقع از كمبود اطلاعات مذهبي مردم پيدا گرديده است. چون كه بودن يا نبودن ملاي محله در دم مرگ كسي، در وضعيت كتاب و حساب آخرت او هيچ نقشي نمي تواند داشته باشد. بلكه تنها عملكرد شخصي دنيوي يك آدم، نقش مهم و حياتي در تعيين دنياي بعد از مرگ را دارد.

آن روز كه مي خواستم به خانه ام بروم وقتي اضطراب و نگراني خانواده و متعلقين آن مريض را ديدم، احساسات شان را درك كردم و فهميدم كه آنها حق دارند با توجه به باور نادرست عده اي از مردم كوهستان، از بابت نبودن من كه ملاي شان هستم نگران باشند.

اگرچه تا كنون من سعي كرده ام بيشتر اوقات، در محل وظيفه ام حاضر باشم مخصوصاً كه راه خانه ام نيز بسيار دور مي باشد؛ ولي بازهم اين حادثه برايم پيش آمده كه يك نفر از رعايايم در نبود من بميرد و تجهيز و  تدفينش توسط ملاي ديگري انجام شود.

من وقتي در اولين ماه از شروع كارم براي گذرانيدن تعطيلات عيد فطر بخانه ام رفته بودم، يك بندهء خدا كه كمي مريض بود، از دنيا رفت و من وقتي از تعطيلات برگشتم؛ از فوت وي اطلاع پيدا كردم. اين بود كه به خانهء شان رفتم و به بازمانده گانش تسليت دادم؛ ديدم كه پسرش از اتفاق افتاده، چندان دل خوش نيست و از اينكه من در وقت مرگ پدرش حاضر نبوده ام، اندكي ناراحت است. نه اندك بلكه بسيار زياد؛ زيرا وقتي گپ مي زد و مخاطبش هم من بودم؛ مي ديدم كه رويش را به سمت ديوار كرده گپ مي زند. من دانستم كه او از غيبت من در زمان مرگ پدرش، بسيار ناراحت است و حتماً بيچاره گوشه كنايه ها و يا طعنه هاي مردم را در مورد مرگ غريبانهء پدرش شنيده است.

آن روز، من براي تسلي قلبي او گفتم بلي! بالاخره مرگ حق است و هر موجود زنده اي بايد يك روزي بميرد؛ ولي او كه بسيار ناراحت بود، رويش را به سمت ديوار كرده گفت: "بلي، مرگ حق است؛ ولي پدر بيچاره ام مرگ بي كسي كرد." و من فهميدم كه مرگ بي كسي يعني در غياب ملاي مكتب خود مردن!

من هم براي تعديل احساسات او گفتم:" من روزي كه براي انجام ملايي به اين منطقه آمدم، از خدا خواستم كه شاهد مرگ كسي نباشم. بلكه دوست دارم در شاديهاي مردم شريك بوده شاهد خوشيهاي شان باشم و شايد خداوند دعاي مرا قبول كرده كه بر بستر مرگ پدرتان حاضر نباشم."  من گفتم كه نبود ملاي مكتب بر بالين مريض يا براي تدفين ميت، هيچ پروا ندارد و در سرنوشت ميت اصلاً تغييري داده نمي تواند بلكه عمل خود آدم نقش دارد؛اما معلوم نبود كه گپ هاي من براي او چقدر قابل اعتنا و خوشايند بود!

من بايد از در ديگري وارد مي شدم تا مي توانستم مهارت ملايي خود را به رُخش بكشم و دلش را به دست بياورم؛ اين بودكه حيلهء جديدي به كار برده و به تعريف و  تمجيد از پدرش شروع كردم و گفتم: "تا جاييكه من اطلاع دارم، پدر خدا بيامرز تان آدم وارسته و خوبي بوده است و شايد اصلاً حكمتي در كار بوده است كه من نبوده ام؛ چون من هم با اصول تشريفات ميت يا محتضر به صورت حرفه اي آشنايي ندارم؛ اگرچه با قواعد آن بيگانه هم نيستم چون كار من مي باشد.  البته اين قيد آخري را در گفته هايم از اين بابت اضافه كردم كه آن مرد با مردم نگويد كه ملاي ما اصلاً تدفين مرده را ياد ندارد و شاهد به گفته هايم  بياورد و بگويد خودش در خانهء ما، به من گفت.

آن مرد، با شنيدن اين صحبت ها مقداري وضعيت روحي اش خوبتر شد و رابطهء ما صميمانه تر گرديد؛ به قسميكه وقتي گپ مي زد يا گپ مرا مي شنويد، به صورت خودم مستقيم سيل مي كرد و ديگر ديوار را واسطه اي بين من و خودش قرار نمي داد. من هم خوشحال شدم كه موفق گرديدم كدورت ناخواسته اي كه ميان من و يكي از رعايايم به وجود آمده بود، از ميان برداشته شد.

پس از آن ماجرا، در من اين احساس پيدا شد كه بايد من در تمام غمها و شاديهاي رعاياي خود شريك باشم. اگرچه واقعاً از صميم قلب دوست ندارم تا شاهد ماجرا و پيشامد غم انگيز براي هيچ يك از رعيت هايم باشم. بلكه دوست دارم هميشه شادي و خوشي شان را كه الآن با تمام شان آشنايي و صميميت پيدا كرده ام، شاهد باشم. از قبيل ولادت، عروسي، نامزدي و...، ولي خوب انسان نمي تواند هميشه شاهد تحقق خواسته هاي خوب خود باشد. بلكه گاهگاهي ناخواسته به چيزهاييكه هرگز نمي خواهد هم، گرفتار مي گردد. خوب، زنده گي است و از هر بازي اش، چاره اي نيست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:38  توسط میر خو زاده  |